هفت تیر بلژیکی را از کشوی اول میز بیرن آورد، لحظه ای مکث کرد و سپس به پشت پنجره رفت؛ اوایل پاییز بود و رنگ درختان تازه برگشته بود به زردی و سرخی. آرام به نظر می رسید، عینک پنسی را از چشمانش برداشت و قطره اشک گوشه چشمش را پاک کرد. عینک را دوباره برچشم گذاشت. تار میدید. اشک دوباره در چشمانش حلقه زده بود. غرورش اجازه فروریختن اشکها را نمیداد. تصمیمش را گرفته بود!! پای میز خم شد و کشوی دوم را باز کرد، یک بسته فشنگ کالیبر کوچک در کشو داشت. هنوز چشمانش تار می دید. بغض توی گلواش خیمه زده بود بی آنکه حرکت کند. به سختی نفس می کشید. سرش را بالا گرفت و زیر لب چیزی زمزمه کرد، نفس عمیقی کشید. رنگ صورتش از کبودی برگشت به حالت عادی، ولی این دیری نمی پایید. بسته را باز کرد و شروع کرد به جا دادن گلوله ها در 7تیر. 7تیرش یادگار پدر بود از دوران استبداد. روی دسته ی 7تیر اسم پدرش هک شده بود؛ کوشه پایین سمت چپ. 7 گلوله در 7تیر جا داده بود و گلوله هشتم در دستش بود، دنبال جای خالی برای گلوله هشتم می گشت. کلافه شده بود و رنگ صورت دوباره به کبودی گراییده بود، دیگه توان کشیدن نفس عمیق نداشت از روی صندلی چرم کنار میز کارش بلند شد و به سمت پنجره رفت. در پنجره را باز کرد، باد خنک پاییزی به صورتش زد چشمانش را بست. جوانی اش مانند پرده سینما جلوی رویش بود و با هر خاطره خوشی لبخندی بر گوشه لبانش نقش می بست. اما آنچه غالب بود خاطرات تلخ و قطرات اشک بود که از منتهای چشمانش جاری می شد و از کنار بینی خوش تراشش عبور می کرد و در غنچه لبانش گم می شد. حالا دیگر خنده و گریه به هم آمیخته بود. اولین چیزی که به یادش آمد چهره دخترکی بود که با یک نگاه دل به او باخته بود، خاطره ای تلخ از یک عشق نافرجام. پلکهایش را بر هم فشرد تا از این خاطره عبور کند، کاری که هر دفع انجام می داد. اما زندگی او پر از تلخی و خاطرات تلخ بود. خاطره جانباختن دوستانش در زندانهای دیکتاتور، دوستانی که مدتها بود آنها را ندیده بود. صمیمی ترین دوست دانشگاه اش را به یاد آورد و سال اول دانشگاه و آشنایی اش با او را و همزمان فریادهای دوستش را که طلب کمک می کرد در خیابانهای شهر، و کاری از او برنمی آمد. هفت تیر را بالا آورد و روی شقیقه اش گذاشت، ضامن را کشید و انگشت اشاره را روی ماشه چکاند. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. صدای شلیک داشت در گوشش زنگ میزد. او زنده بود. حیران زده نگاهی به 7تیر انداخت هنوز از 7تیر داشت دود بلند می شد. اما او زنده بود. گلوله های 7تیر را خالی کرد شش گلوله پر و یک پوکه. پوکه را در دست گرفت، داغ بود ولی اهمیتی نداد. اصلا فکرش را نمی کرد، روی پوکه هک شده بود "زمستان سال 87 میدان تیر پادگان جنوب غربی". این پوکه ی همان فشنگی بود که با خود یادگاری از دوران خدمت آورده بود.ا
ادامه دارد.......
نظرات
ا...............و اما تمام راهها بن بست هستند
-
فشنگ مشقی
@ Tuesday, Oct. 20, 2009 – 17:48:43
-
می خوام برم تو آفتافه
@ Sunday, Oct. 18, 2009 – 11:21:51
سبیل هیتلری را روی لبش گذاشت و دست راست را به نشانه سلام آلمانی (های هیتلر) بالا گرفت و شروع کرد به خواندن "می خوام برم تو آفتافه"جمعیتی هم که برای مراسم عروسی فرزند کوچک خانواده ایرانی در حیاط خانه گرد آمده بودند جواب می دادند "چجوری میری تو آفتافه؟". این صحنه ای از آخرین قسمت سریال "در چشم باد" بود که مدتی است از شبکه یک جمعه شبها به روی آنتن می رود. و روایتگر داستان یک خانواده است از قیام جنگل تا آزادسازی خرمشهر.ا
ا"مسعود جعفری جوزانی" کارگردان این اثر بیش از 4 سال وقت صرف ساخت این مجموع کرده است که روی جزئیات دقیق است. ریتم کند و در عین حال تند داستان موجب می شود که بیننده پای صحنه تلویزیون ثابت بماند چون که می داند با ندیدن یک قسمت از سریال جزئیات بسیاری را از دست می دهد که باعث سردرگم شدن او در تماشای ادامه سریال می شود.نکته جالب نیز زمانی است که بدانیم هیچ "فلاش بک "ی به گذشته زده نمی شود و تنها اشاره ای خیلی جزئی در دیالوگها به گذشته، داستان را پیش می برد؛ اشاراتی که به فهم داستان در گذشته هیچ کمکی نمی کند.ا
شخصیت پردازی و انتخاب بازیگران در این سریال یکی از نقاط مثبت کارگردانی است که سعی کرده روایتگر تاریخ باشد همراه جزئیات آن. انطباق شخصیت کودکی دو فرزند بزرگ خانواده با دوران بزرگسالی آنها حتی در رنگ چشمها هم نمود پیدا می کند، و به جرات می توان گفت که انتخاب آنها بهترین انتخاب بود. شاید هیچ کس دیگری به اندازه پارسا پیروزفر و کامبیز دیرباز شایسته ایفای نقش فرزندان بزر ایرانی نبودند. انتخاب اکبر عبدی برای نقش "حسن آقا حسینی قشنگه" و رضا شفیعی جم برای نقش "رضا قلی خان" نشان از دقت و وسواس در انتخاب بازیگران داشته است.ا
در چشم باد تنها روایتگر تاریخ نیست بلکه قصه عشق بیژن به لیلی قصه وفاداری شیخ حسن به میرزا قصه کهنه عدالت خواهی در ایران است که همه در قالب یک داستان جلوی دوربین رفتهداستانهایی فرعی که همگی می توانند در عین حال برای بیننده داستانی کامل باشند.ا
پ.ن.1. در چشم باد به عقیده من تنها فیلم است که در مورد تاریخ معاصر ساخته شده و به تاریخ و جزئیات آن وفادار مانده
پ.ن2. اگه تا حالا دبال نکردید حتما به تماشای ادامه اش بنشینید اگرچه شاید چیزی دستگیرتان نشود
ا................و اما تمای راهها بن بست هستند
نظرات -
حرف مفت
@ Tuesday, Oct. 06, 2009 – 23:37:52
دوشنبه 1386/12/6
ساعت 16:08 سر کلاس خانیکی نشستم جعفر سمت راست و مهدی هوشیار سمت چپ، محمد اسفندیاری هم مهمان اومده نشسته سر کلاس. دکتر از تاریخ تمدن میگه و بچه ها می نویسن، احمقها فکر می کنن که اینها هم جزو درسه!! بهرحال بنظر من یکی که داره چرت و پرت میگه!!! کلاس هم شده مثل اتوبان منتها نه اتوبان من، بلکه یه چیزی شبیه همت، البته بدون پل هوایی. تقریباً توی هر دقیقه 2 تا 3 بار در کلاس باز و بسته می شه، می ترسم توی این رفت و اومدها بالاخره 2 نفر به هم بخورن و احتیاج به اورژانس و حراست بشه. جعفر تیکه می اندازه که خودت رو با این نوشتن خفه کردی، ولی نمیدونه که این کار جدیده و تمرین برای آینده، حیف که مخش بیشتر نمی کشه!!! خانیکی حرف مفت می زنه و من هم میخوام استراحت کنم!!ا
ساعت 16:16 محمد میگه دانشگاه شیراز تحصن شده ولی نمی دونه چرا. استاد داره خالی می بنده که تکنولوژی خیلی پیشرفت کرده حتی توی مسئله جاسوسی!!ا
خبرهای رسیده (پیامک) حاکی از تخریب ساختمان مدیریت توسط تخریب چی های جاسوس (دانشجوها) است محمد رفت بیرون و سرانجام تصادفی که وعده داده بودم اتفاق افتاد، منتها احتیاجی به اورژانس و حراست نشد همه چی با ریش سفیدی حل شد!!! با رفتن محمد منبع خبر من هم پرید!!! کاش یه قفس داشتم!!ا
ساعت 17:15 خانیکی تقریباً تا 17:05 زر زد و تا 17:10 حضور و غیاب کرد، حالا ساعت آخر دوشنبه هست و سر کلاس مهدیزاده نشستم! کاظم پیامک داده که "کجایی؟" آخه چندبار زنگیده و من نجوابیدم. مهدیزاده داره نظریه نوسازی و طرح مارشال رو توصیف می کنه، جعفر می نویسه و اینبار مرتضی به جای کپ کردن داره جزوه می نویسه؛ عجیباً غریبا!! دوباره یاد خاطرات ترم دوم افتادم و حالم بد شد!!! چون طبق آخرین نظرسنجی درونی، بدترین ایام زندگی من بوده!!! گرچه بهترین دوستام رو توی اون ترم پیدا کردم!!ا
ساعت 17:45 جعفر ساعت رو پرسید. استاد به 3 نفر تذکر داد:"شما 3 نفر خیلی شلوغ می کنیدها!!". مثانه ام پرشده دیگه شمارش معکوس رو برای انفجار شروع کردم 10 9 8 و ...!!ا
ساعت 17:50 وای خدایا کی استراحت میده؟!؟ باطری اظطراری هام هم داره می پکه !!ا
ساعت 18:15 راحت شدم انگار از زیر 2تن بار فرار کردم حالا دیگه مخم کار میکنه تا اینقدر چرت و پرت ننویسم ولی این رو بگم که فعلا "عمو سام" داره چرت و پرت میگه، فراتر از نوشته های من !!ا
به توصیه دوستان که گفتن دیگه با جمله "حوصله ندارم" تموم نکن من هم به دیده منت این جمله کلیشه شده رو حذف می کنم (حتی از لغتنامه خاطره نویسی زندگی ام) و اینگونه تمام می کنم، گرچه هنوز 10 دقیقه به 18:30 مونده و استاد همچنان حرف می زند.ا
ره زین کلاس پر در نبردند برون / نوشتن خاطره ای و به خانه شدند
ا* ضمیر نبردند به خودمان اشاره دارد
پ.ن.1 این نوشته از خاطرات کلاسی بود
پ.ن.2 چقدر احساس خوبیه که یه نفر خوب فکر کنه
پ.ن.3 دیشب شروع کردم به خواندن کتاب "از سید ضیاء تا بختیار" شبی دو دولت را مرور می کنیم. عجب تاریخ پر رمز و رازی دارد ایران معاصر
نظرات
ا............... و اما تمام راهها بن بست هستند -
آژانس شیشه ای
@ Tuesday, Sep. 29, 2009 – 18:19:49
بعد از تماشای مجدد فیلم آزانس شیشه ای قصد داشتم مقایسه ای بین شرایط روز و حوادث فیلم بکنم مثل این دیالوگ همسر عباس حیدری که رو به شوهر و حاج کاظم گفت: "تکلیف و حق چیه اونور میگن حق ماییم اینجا هم شما میگید حق ماییم" که به این طنز ابراهیم رها برخورد کردم رها با ظرافتی خاصاین کار را انجام داده که خواندنش خالی از لطف نیست
آژانس شیشه ای / طنزی از ابراهیم رها
اين روزها در 10 سالگي فيلم «آژانس شيشه يي»، بحث اين اثر سينمايي، در مطبوعات مطرح است و گفته مي شود شايد حاتمي کيا بخواهد آژانس 2 را بسازد. من زحمتش را کم مي کنم و برايش فيلمنامه اش را همين جا مي نويسم.
فيلمنامه
بيست و سوم خرداد؛ حاج کاظم در دفتر آژانس زير مبل ها، روي ميزها، و لاي کاغذها را مي گردد. مسوول آژانس از او مي پرسد؛ دنبال چي مي گردي؟ و او جواب مي دهد؛ دنبال رايم،
بيست و پنجم خرداد؛ حاج کاظم بين انبوهي از جمعيت ديده مي شود. يکي از مردم از او مي پرسد حاج کاظم شما هم اومدين؟ او مي گويد؛ به من نگو حاج کاظم، از اين به بعد اسم من حاج خس و خاشاکه،
سي ام خرداد؛ يک جوان 18ساله در خيابان سوار بر موتور، حاج کاظم را مي گيرد و مي گويد؛ ما هشت سال نجنگيديم که شما بچه قرتيا الان توي خيابون قر بدين
يک ماه و نيم بعد؛ غاز اينجا نقش حاج کاظم را به جاي پرويز پرستويي، محمد ورشوچي يا احمد پورمخبر بازي مي کند.ف حاج کاظم براي اعتراف مي آيد جلوي دوربين تلويزيون و دقيقاً مثل فيلم آژانس شيشه يي خطاب به همسرش حرف مي زند؛
فاطمه جان، فاطمه. من در زندان فرصت فکر کردن پيدا کردم و هي فرصت فکر کردن پيدا کردم و هي پيدا کردم، البته باور کن رفتار بازجوها با من خوب بود و همه اش از من امضا مي گرفتند،
فاطمه جان، فاطمه من اعتراف مي کنم. راستش تقصير ميرحسين موسوي بود که بچه ها در جنگ کشته شدند. او نخست وزير جنگ بود و بنا به استدلال هاي امروز کشته شدن همرزمان من پاي اوست. الان هم عادتش را ترک نکرده و باعث آمدن مردم به خيابان ها شده و عامل کشته شدن آنهاست، من پيشنهاد مي دهم او را بگيرند. هم براي اين چند روز، هم براي آن چند سال. خيلي بگيرند،
فاطمه جان، فاطمه. من اعتراف مي کنم. تو مواظب سلمان باش، مواظب ابوذر باش. من پدرم، طاقت ندارم آنها را در بازداشتگاه ببينم. من اعتراف مي کنم و به اين فکر مي کنم خوب شد عباس حيدري توي همان هواپيما پرکشيد و رفت.
نظرات -
همینجوری
@ Thursday, Sep. 17, 2009 – 12:29:58
اول: دیشب رسانه میلی در اقدامی که کاملا مشخص است برای ریشه کن کردن اصلاحات در ایران صورت گرفته، مستندی را با عنوان "پرونده هسته ای" به نمایش گذاشت و با عبور از تمام زحمات دولتهای موسوی و هاشمی در جهت خرید تجهیزات و برنامه ریزی برای ساخت نیروگاهها صرفاً سالهای پایانی ریاست جمهوری خاتمی را به عنوان دوران سیاهی در پرونده هسته ای مطرح کرد. عبارات دولت اصلاح طلب، مرعوب ها و ... همگی سعی در پنهان کردن اصل ماجرا دارند. در این مقوله زیاد قلم فرسایی نمیکنم و شما را به لینکی که در اینجاست ارجا میدم تا مروری داشته باشید پیرامون دو نامه آخر خاتمی و روحانی به یکدیگر
یادمه وقتی بچه بودم، وقتی داشتیم برای رفتن به سفر تهران را ترک می کردیم دلم بشدت برای تهران تنگ شد. غروب بود و داشتیم از شرق تهران به سمت فیروز کوه می رفتیم تا از آنجا به گرگان و بعد هم به پابوس آقا امام رضا بریم، کاست مسافر شادمهر در حال پخش بود. اونروزها کریمی تازه آهنگ "تهران" رو خونده بود. با اینکه صدای ضبط ماشین بلند بود و شادمهر داشت یکه تازی می کرد ولی من حواسم جای دیگری بود. ناخود آگاه زمزمه کردم "تهران شب از تو دور است، تهران و کوچه هایش یادآور غرور است ..." و اشکی که حلقه شده بود در چشمانم جاری شد و بغضم ترکید. داشتم برای ندیدن تهران گریه می کردم.ا
اما این روزها هرچه از تهران دورتر میشم حالم بهتره و ترجیح میدم که تهران نباشم. البته باز این حس کنجکاوی که محصول کار و درسمان است سراغمان می آید تا یه جوری از حوادث مهم تهران خبر بگیریم و جالب جاییست که وقتی به تهران برمی گردم قبل از هرکاری سایتهای خبری را مرور می کنم.ا
اینکه مرتضی بگه تبعید، نه اصلا اینطور نیست من به میل خود عزم سفر کردم و اگر نبود آینده ای مبهم در تهران و کسب و کارمان در اینجا، با اندک پس اندازمان گله ای گوسفند خریداری می کردیم و می شدیم همان چوبانی که می گفت :"راستی هنوز رفسنجانی نخست وزیر است؟". و یا تعدادی کندوی زنبور عسل مهیا می کردیم و به امر کندو داری مشغول می شدیم و از فرط بی خبری ما هم بسان آن چوپان می شدیم مثال آیندگان.ا
نظرات
ا.................و اما تمام راهها بن بست هستند
