دکتر می گوید؛ جعفر یادداشت می کند. مرتضی هم. و من نگاه می کنم به استاد. فقط نگاه. چند هفته ای می شود که به نظرم عینکش عوض شده، نمی دانم، شاید چشمان من جور دیگر می بیند. آن هم بدلیل آنکه صبح آنهارا شسته ام. درست است امروز همه چیز جور دیگری به نظر می رسید؛ لب های دوست قدیمی* و آشنای امروزی، قرمزتر شده بود . البته به مدد پیشرفت تکنولوژی نقاشی. عمو "سام"که به نظرم ترک کرده و دیگر نمی کشد، آن چیز بد را. خانیکی که امروز سنت شککن شده بود و تعطیل کرد کلاس را 20 دقیقه زودتر. دختر ها که ظهر در حیاط و پارک از من طلب چرت می کردند و من تمنا.ا
ا*پی نوشت: هر گونه شباهت با اشخاص واقعی بشدت تکذیب می شود- این داستان یک داستان رئال نیست.ا
مدتی میشه که عاشق اآهنگ "آهسته، اهسته"ی گلپا شدم و بد جوری نوستالوژی پیدا کردم نسبت بدان.برای همین تصمیم گرفتم این نوستالوژی رو با شما تقسیم کنم شاید که از من کم بشه و به شما افزوده.ا
تنگ غروب آن روز ، وقتی که می رفتم
تو گریه می کردی ، آهسته آهسته ، آهسته آهسته
گفتی مگو هرگز ، هرگز خداحافظ
من بی تو می میرم ، آهسته آهسته ، آهسته آهسته
گفتی تو به من برگ گلی عطر بهارانی ،
در دشت کویر دل من نعمت بارانی
فریاد تمنّای منی وقت پشیمانی ،
عطر نفسی در قفس ِ، سینه تو پنهانی
در آسمان تن ، زد عطر بی مهری
آمد نم باران ، آهسته آهسته ، آهسته آهسته
شد نوبهاران طی ، آمد خزان از پی
بر ماه من شد دی ، آهسته آهسته ، آهسته آهسته
پیوند ما پیوند عشقی جاودانی بود
حرف و حدیث ما کلام مهربانی بود
گفتی به من تا زنده ام با تو می مانم
نفرین به تو عشقت ولی بی ناگهانی بود
گفتی تو به من برگ گلی عطر بهارانی ،
در دشت کویر دل من نعمت بارانی
فریاد تمنّای منی وقت پشیمانی ،
عطر نفسی در قفس ِ، سینه تو پنهانی
*
تنگ غروب آن روز ، وقتی که می رفتم
تو گریه می کردی ، آهسته آهسته ، آهسته آهسته
گفتی مگو هرگز ، هرگز خداحافظ
من بی تو می میرم ، آهسته آهسته ، آهسته آهسته
آهسته آهسته ، آهسته آهسته
آهسته آهسته ، آهسته آهسته
آهسته آهسته ، آهسته آهسته
ا*......و اما تمام راه ها بن بست هستند

No Comments/Trackbacks for this post yet...