به بهانه گرامیداشت مولانا
مولوی داستان جالبی نقل میکند از اینکه شبی شیطان به خواب معاویه می آید و او را برای نماز گزاردن دعوت میکند:
گفت: هنگام نماز آخر رسید
سوی مسجد زود می باید دوید
عجلوا الطاعات قبل الفوت گفت
مصطفی، چون در معنی می بسفت
گفت: نی، نی، این غرض نبود تو را
که به خیری رهنما باشی مرا
دزد آید از نهان در مسکنم
گویدم که: پاسبانی می کنم
من کجا باور کنم آن دزد را
دزد کی داند ثواب و مزد را؟
گفت: ما اول فرشته بوده ایم
راه طاعت را به جان پیموده ایم
سالکان راه را محرم بدیم
ساکنان عرش را همدم بدیم
پیشه اول کجا از دل رود؟
مهر اول کی ز دل بیرون شود؟
در سفر روم بینی یا ختن
از دل تو کی رود حب الوطن؟
ما هم از مستان این می بوده ایم
عاشقان درگه وی بوده ایم
ناف ما را بر مهر او ببریده اند
عشق او در جان ما کاریده اند
و...
به راستی می توان مثنوی را قرآن عجم نامید. چرا که در آن بیشتر آیات قرآن و احادیث شرح داده شده است. وهر کلمه اش نکته ها دارد فراوان!!ا
ا..............و اما تمام راه ها بن بست هستند
