دوشنبه 1386/12/6
ساعت 16:08 سر کلاس خانیکی نشستم جعفر سمت راست و مهدی هوشیار سمت چپ، محمد اسفندیاری هم مهمان اومده نشسته سر کلاس. دکتر از تاریخ تمدن میگه و بچه ها می نویسن، احمقها فکر می کنن که اینها هم جزو درسه!! بهرحال بنظر من یکی که داره چرت و پرت میگه!!! کلاس هم شده مثل اتوبان منتها نه اتوبان من، بلکه یه چیزی شبیه همت، البته بدون پل هوایی. تقریباً توی هر دقیقه 2 تا 3 بار در کلاس باز و بسته می شه، می ترسم توی این رفت و اومدها بالاخره 2 نفر به هم بخورن و احتیاج به اورژانس و حراست بشه. جعفر تیکه می اندازه که خودت رو با این نوشتن خفه کردی، ولی نمیدونه که این کار جدیده و تمرین برای آینده، حیف که مخش بیشتر نمی کشه!!! خانیکی حرف مفت می زنه و من هم میخوام استراحت کنم!!ا
ساعت 16:16 محمد میگه دانشگاه شیراز تحصن شده ولی نمی دونه چرا. استاد داره خالی می بنده که تکنولوژی خیلی پیشرفت کرده حتی توی مسئله جاسوسی!!ا
خبرهای رسیده (پیامک) حاکی از تخریب ساختمان مدیریت توسط تخریب چی های جاسوس (دانشجوها) است محمد رفت بیرون و سرانجام تصادفی که وعده داده بودم اتفاق افتاد، منتها احتیاجی به اورژانس و حراست نشد همه چی با ریش سفیدی حل شد!!! با رفتن محمد منبع خبر من هم پرید!!! کاش یه قفس داشتم!!ا
ساعت 17:15 خانیکی تقریباً تا 17:05 زر زد و تا 17:10 حضور و غیاب کرد، حالا ساعت آخر دوشنبه هست و سر کلاس مهدیزاده نشستم! کاظم پیامک داده که "کجایی؟" آخه چندبار زنگیده و من نجوابیدم. مهدیزاده داره نظریه نوسازی و طرح مارشال رو توصیف می کنه، جعفر می نویسه و اینبار مرتضی به جای کپ کردن داره جزوه می نویسه؛ عجیباً غریبا!! دوباره یاد خاطرات ترم دوم افتادم و حالم بد شد!!! چون طبق آخرین نظرسنجی درونی، بدترین ایام زندگی من بوده!!! گرچه بهترین دوستام رو توی اون ترم پیدا کردم!!ا
ساعت 17:45 جعفر ساعت رو پرسید. استاد به 3 نفر تذکر داد:"شما 3 نفر خیلی شلوغ می کنیدها!!". مثانه ام پرشده دیگه شمارش معکوس رو برای انفجار شروع کردم 10 9 8 و ...!!ا
ساعت 17:50 وای خدایا کی استراحت میده؟!؟ باطری اظطراری هام هم داره می پکه !!ا
ساعت 18:15 راحت شدم انگار از زیر 2تن بار فرار کردم حالا دیگه مخم کار میکنه تا اینقدر چرت و پرت ننویسم ولی این رو بگم که فعلا "عمو سام" داره چرت و پرت میگه، فراتر از نوشته های من !!ا
به توصیه دوستان که گفتن دیگه با جمله "حوصله ندارم" تموم نکن من هم به دیده منت این جمله کلیشه شده رو حذف می کنم (حتی از لغتنامه خاطره نویسی زندگی ام) و اینگونه تمام می کنم، گرچه هنوز 10 دقیقه به 18:30 مونده و استاد همچنان حرف می زند.ا
ره زین کلاس پر در نبردند برون / نوشتن خاطره ای و به خانه شدند
ا* ضمیر نبردند به خودمان اشاره دارد
پ.ن.1 این نوشته از خاطرات کلاسی بود
پ.ن.2 چقدر احساس خوبیه که یه نفر خوب فکر کنه
پ.ن.3 دیشب شروع کردم به خواندن کتاب "از سید ضیاء تا بختیار" شبی دو دولت را مرور می کنیم. عجب تاریخ پر رمز و رازی دارد ایران معاصر
نظرات
ا............... و اما تمام راهها بن بست هستند