هفت تیر را بالا آورد و روی شقیقه اش گذاشت، ضامن را کشید و انگشت اشاره را روی ماشه چکاند. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. صدای شلیک داشت در گوشش زنگ میزد. او زنده بود. حیران زده نگاهی به 7تیر انداخت هنوز از 7تیر داشت دود بلند می شد. اما او زنده بود. گلوله های 7تیر را خالی کرد شش گلوله پر و یک پوکه. پوکه را در دست گرفت، داغ بود ولی اهمیتی نداد. اصلا فکرش را نمی کرد، روی پوکه هک شده بود "زمستان سال 87 میدان تیر پادگان جنوب غربی". این پوکه ی همان فشنگی بود که با خود یادگاری از دوران خدمت آورده بود.ا
همانطور بهت زده به دیوار تکیه داد. نگاهش به جلد شناسنامه خودش که روی زمین سمت چپش بود افتاد. شناسنامه را در دست گرفت و شروع کرد به ورق زدن صفحه آخر پر بود از مهرهای گوناگون انتخابات، صفحه ازدواج و طلاق خالی بود، با خودش فکر کرد اگر اون اتفاق برای شیرین نیافتاده بود حالا اسم شیرین در این صفحه نوشته شده بود . به صفحه اول رسید نام: میثم، نام خانوادگی: باقری، نام پدر: عباس، صادره از تهران و ... . هر موقع که می خواست خاطراتش را مرور کند از سال 80 شروع میکرد و این سالی بود که تازه وارد دانشگاه شده بود. سال 80 بیست ساله بود که برای تحصیل در رشته علوم سیاسی وارد تنها داشگاه پایتخت شد. این سال مصادف بود با روزهای هرج و مرج در ساختار سیاسی کشور، دوران استبداد تازه پایان گرفته بود و دیکتاتور فراری بود در این کشور و آن کشور. هنوز نظام سیاسی مقتدری نتوانسته بود بر اوضاع مسلط بشود. دولت موقت که شامل مبارزان و آزادیخواهان دوران استبداد بود سعی می کرد اوضاع را کنترل کند، و پدر میثم به عنوان معاون وزیر کشور سعی می کرد هرچه زودتر انتخابات مجلس را برگزار کند.دانشگاه حال و هوای عجیبی داشت همه گروهها در حال فعالیت بودند. کمونیست ها میتینگ های بزرگ برپا می کردند، لیبرالها نشریه منتشر میکردند و... . روزی نبود که در دانشگاه راهپیمایی و تظاهرات برگزار نشود، جو به شدت متشنج بود و اغلب، پایان تظاهرات درگیری بود و زد و خورد. میثم مانند پدر از همان ابتدا به گروه لیبرالها پیوست. و بخاطر هوش زیادی که داشت خیلی زود توانست در آن فضای متشنج رشد کند و بعد از چند ماهی بدلیل تبهر در سخنوری به عنوان سخنگوی لیبرالهای دانشگاه پایتخت انتخاب شد. هنوز چند ماهی از شروع دانشگاهها نمی گذشت که با دختری از گروه مخالف _چپ_ آشنا شد. اسمش شیرین بود، قدی متوسط داشت، نه چاق و نه لاغر، سیفد رو با چشمانی مشکی، درست همرنگ موهایش. شیرین گزارشهای نشریه بچه های چپ رو می نوشت. مانتو ساده ای می پوشید و روسری کوچکی به سر داشت، درست مانند دیگر دختران چپ دانشگاه ساده لباس می پوشید و آرایش نمی کرد.ا
میثم هنوز به دیوار تکیه کرده بود، اشک روی گونه هایش جاری بود زیر لب زمزمه ای کرد. اسم شیرین را تکرار می کرد. خاطره اولین برخورد با شیرین را به یاد آورد: روز بعد از اعلام نتایج انتخابات مجلس بود که چپهای دانشگاه در اعتراض به آرای چند صندوق در نقاط مختلف کشور دست به تظاهرات زدند. اینبار برخلاف دفعات قبل تظاهرات به بیرون از دانشگاه کشیده شد. کومنیست ها در خیابانهای اطراف به سمت مرکز شهر به راه افتادند و به دنبال آنها لیبرالها برای دفاع از منتخبان خود. نیروهای امنیتی دولت موقت جلوی حرکت دانشجوها را گرفتند. ظهر بود اما در اواسط دی ماه از گرما خبری نبود، هرچه بود سرما بود و سوز باد که از سمت غرب می وزید گونه های دانشجویان رو سرخ کرده بود، درست همرنگ پرچمی که شیرین به دست داشت.ا
...........ادامه دارد
نظرات
ا.............. و اما تمام راهها بن بست هستند
-
فشنگ مشقی 'قسمت دوم
@ Thursday, Nov. 12, 2009 – 20:32:54
