<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom"><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-11-23:/</id><title>بن بست</title><link rel="self" href="http://otuban.blog.co.uk/feed/atom/posts/"/><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/"/><subtitle>&amp;#1576;&amp;#1606; &amp;#1576;&amp;#1587;&amp;#1578;</subtitle><generator version="1.0">MokoFeed</generator><updated>2009-11-23T08:12:44+01:00</updated><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-11-22:/2009/11/22/1601-1588-1606-1711-1605-1588-1602-1740-1602-1587-1605-1578-1587-1608-7435740/</id><title>فشنگ مشقی "قسمت سوم</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/11/22/1601-1588-1606-1711-1605-1588-1602-1740-1602-1587-1605-1578-1587-1608-7435740/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-11-22T14:53:38+01:00</published><updated>2009-11-22T14:53:38+01:00</updated><content type="html">	&lt;p&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;میثم هنوز به دیوار تکیه کرده بود، اشک روی گونه هایش جاری بود زیر لب زمزمه ای کرد. اسم شیرین را تکرار می کرد. خاط&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;ه اولین برخورد با شیرین را به یاد آورد: روز بعد از اعلام نتایج انتخابات مجلس بود که چپهای دانشگاه در اعتراض به آرای چند صندوق در نقاط مختلف کشور دست به تظاهرات زدند. اینبار برخلاف دفعات قبل تظاهرات به بیرون از دانشگاه کشیده شد. کومنیست ها در خیابانهای اطراف به سمت مرکز شهر به راه افتادند و به دنبال آنها لیبرالها برای دفاع از منتخبان خود. نیروهای امنیتی دولت موقت جلوی حرکت دانشجوها را گرفتند. ظهر بود اما در اواسط دی ماه از گرما خبری نبود، هرچه بود سرما بود و سوز باد که از سمت غرب می وزید گونه های دانشجویان رو سرخ کرده بود، درست همرنگ پرچمی که شیرین به دست داشت.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;ا&lt;br&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;میثم در کنار مرتضی جلوی صف لیبرالها حرکت می کرد به سمت مرکز شهر. وقتی که لیبرالها به نزدیکی مرکز شهر رسیدند هیچ چیز عادی نبود؛ شیشه مغازه ها شکسته و کف خیابان پر شده بود از خرده شیشه ها، پرنده در خیابان پر نمیزد، به فاصله هر چند متر شعله آتشی بود در حال دود کردن. دود فضای خیابان را گرفته بود، به زحمت 100 متر آنطرف تر معلوم بود. میثم و مرتضی گیج به همدیگه نگاه می کردند و چشمانشان پر بود از علامت تعجب. سکوت بین لیبرالها رخنه کرده بود و تنها نگاه متعجب این جمع دویست نفری بود که به اطراف خیره شده بودند. با صدای شلیک گلوله ای سکوت شکسته شد، مرتضی داد زد: «از کجا بود؟» هنوز حرف مرتضی تمام نشده بود که از روبروی جمع عده ای جیغ و فریاد کنان از لابلای دود پیدا شدند که به سرعت از مرکز شهر دور می شدند و به طرف جمع لیبرالها می آمدند!! حالا صدای تیرهای پیاپی بود که شنیده می شد. مرتضی رو به میثم کرد و پرسید: «چه خبره؟» میثم شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «نمیدونم» کم کم از آنسوی خیابان که منتهی به مرکز شهر بود از میان دود سربازها نمایان شدند که چند متری می دویدند بعد می نشستند روی زانو و چند تیری شلیک می کردند به آنهایی که در حال فرار بودند. مرتضی داد زد: «پناه بگیرید». از میان جمعی که در حال فرار بود تنها دو نفر خود را به لیبرالها رساندن و مابقی روی زمین افتادند. این دونفر که بازوبند سرخ به دست بسته بودند سعی کردند از میان جمع عبور کنند. لیبرالها پشت اتوبوس سوخته سنگر گرفته بودند، مرتضی و محمد آماده بودن تا به محض رسیدن و عبور این دو نفر از اتوبوس آنها را بگیرن. دو نفر به اتوبوس رسیدن و قصد عبور از آن را داشتند که محمد و مرتضی دست آنها را گرفتند و به میان جمع کشیدند -یک پسر و یک دختر- میثم سریع بازوبند سرخ آنها را از دستشان باز کرد و به زمین انداخت. محمد خطاب به جمع فریاد زد: «فرار کنید تا نرسیدن» و بعد رو به میثم و مرتضی کرد و گفت: «لباسهاشون» مرتضی گفت:«راست میگه اینا خونی اند» و سریع اور کت سبز پسر که سبزی اش در میان قرمزی خون کم رنگ شده بود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;رو در آورد و و کاپشن خودش را به تن او کرد. محمد کت خود را به دوش دختر انداخت. میثم شروع به پاک کردن خون روی صورت آنها کرد دختر و پسر به اتوبوس تکیه کرده بودند، مرتضی در حال کشیک دادن بود تا مبادا سربازها برسن، وقتی صورت آنها کمی از خون پاک شد محمد گفت: «من اینا رو میشناسم این دختره شیرین محبی ه و اینم که هادی ه» میثم گفت: «هادی دبیر کل...» هنوز حرف میثم تمام نشده بود که شیرین به نشان تایید سرش رو تکون داد و نفس نفس زنان&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;به هادی اشاره کرد و گفت: « اون تیر خورده»، محمد فک هادی رو گرفت و گفت: «هی تو حالت خوبه؟» هادی سرش را تکان داد و افتاد توی بغل محمد، میثم با ترس گفت:«مرد؟ اون مرده» محمد گفت: نه فقط بیهوش شده.&lt;br&gt;مرتضی پیش آنها آمد و گفت: «باید بریم دارن میآن، این چشه؟»&lt;br&gt;محمد: بیهوشه!!ا&lt;br&gt;مرتضی: بجنب بلندش کن، الانه که سربازا برسن&lt;br&gt;میثم رو به شیرین کرد و گفت: چه خبره اینجا؟ سربازا اینجا چیکار می کنن؟&lt;br&gt;شیرین: نمیدونم ما که رسیدیم توی خیابون بودن، پشت بلندگو گفتند که ده ثانیه وقت دارید برگردید و گرنه شلیک می کنیم، ده ثانیه نشده همه رو به رگبار بستن، همه مردند، نمیدونم چند نفر ولی خیلیا مردن&lt;br&gt;مرتضی: بجنبید!!! از این کوچه بریم&lt;br&gt;&lt;span&gt;شیرین با ترس داد زد: نه همه کوچه ها رو بستن، سر هر کوچه چند تا مأمور ه&lt;br&gt;................ادامه دارد&lt;br&gt;&lt;span&gt;&lt;a href="http://otoban.blogfa.com/comments/?blogid=otoban&amp;postid=132&amp;timezone=12642"&gt;نظرات&lt;/a&gt;&lt;br&gt;ا................ و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/11/22/1601-1588-1606-1711-1605-1588-1602-1740-1602-1587-1605-1578-1587-1608-7435740/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-11-12:/2009/11/12/1601-1588-1606-1711-1605-1588-1602-1740-1602-1587-1605-1578-1583-1608-7359522/</id><title>فشنگ مشقی 'قسمت دوم</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/11/12/1601-1588-1606-1711-1605-1588-1602-1740-1602-1587-1605-1578-1583-1608-7359522/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-11-12T18:02:54+01:00</published><updated>2009-11-12T18:08:32+01:00</updated><content type="html">	&lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;هفت تیر را بالا آورد و روی شقیقه اش گذاشت، ضامن را کشید و انگشت اشاره را روی ماشه چکاند. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. صدای شلیک داشت در گوشش زنگ میزد. او زنده بود. حیران زده نگاهی به 7تیر انداخت هنوز از 7تیر داشت دود بلند می شد. اما او زنده بود. گلوله های 7تیر را خالی کرد شش گلوله پر و یک پوکه. پوکه را در دست گرفت، داغ بود ولی اهمیتی نداد. اصلا فکرش را نمی کرد، روی پوکه هک شده بود "زمستان سال 87 میدان تیر پادگان جنوب غربی". این پوکه ی همان فشنگی بود که با خود یادگاری از دوران خدمت آورده بود.ا&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;همانطور بهت زده به دیوار تکیه داد. نگاهش به جلد شناسنامه خودش که روی زمین سمت چپش بود افتاد. شناسنامه را در دست گرفت و شروع کرد به ورق زدن صفحه آخر پر بود از مهرهای گوناگون انتخابات، صفحه ازدواج و طلاق خالی بود، با خودش فکر کرد اگر اون اتفاق برای شیرین نیافتاده بود حالا اسم شیرین در این صفحه نوشته شده بود . به صفحه اول رسید نام: میثم، نام خانوادگی: باقری، نام پدر: عباس، صادره از تهران و ... . هر موقع که می خواست خاطراتش را مرور کند از سال 80 شروع میکرد و این سالی بود که تازه وارد دانشگاه شده بود. سال 80 بیست ساله بود که برای تحصیل در رشته علوم سیاسی وارد تنها داشگاه پایتخت شد. این سال مصادف بود با روزهای هرج و مرج در ساختار سیاسی کشور، دوران استبداد تازه پایان گرفته بود و دیکتاتور فراری بود در این کشور و آن کشور. هنوز نظام سیاسی مقتدری نتوانسته بود بر اوضاع مسلط بشود. دولت موقت که شامل مبارزان و آزادیخواهان دوران استبداد بود سعی می کرد اوضاع را کنترل کند، و پدر میثم به عنوان معاون وزیر کشور سعی می کرد هرچه زودتر انتخابات مجلس را برگزار کند.دانشگاه حال و هوای عجیبی داشت همه گروهها در حال فعالیت بودند. کمونیست ها میتینگ های بزرگ برپا می کردند، لیبرالها نشریه منتشر میکردند و... . روزی نبود که در دانشگاه راهپیمایی و تظاهرات برگزار نشود، جو به شدت متشنج بود و اغلب، پایان تظاهرات درگیری بود و زد و خورد. میثم مانند پدر از همان ابتدا به گروه لیبرالها پیوست. و بخاطر هوش زیادی که داشت خیلی زود توانست در آن فضای&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;متشنج رشد کند و بعد از چند ماهی بدلیل تبهر در سخنوری به عنوان سخنگوی لیبرالهای دانشگاه پایتخت انتخاب شد. هنوز چند ماهی از شروع دانشگاهها نمی گذشت که با دختری از گروه مخالف _چپ_ آشنا شد. اسمش شیرین بود، قدی متوسط داشت، نه چاق و نه لاغر، سیفد رو با چشمانی مشکی، درست همرنگ موهایش. شیرین گزارشهای نشریه بچه های چپ رو می نوشت. مانتو ساده ای می پوشید و روسری کوچکی به سر داشت، درست مانند دیگر دختران چپ دانشگاه ساده لباس می پوشید و آرایش نمی کرد.ا&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;میثم هنوز به دیوار تکیه کرده بود، اشک روی گونه هایش جاری بود زیر لب زمزمه ای کرد. اسم شیرین را تکرار می کرد. خاط&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;ه اولین برخورد با شیرین را به یاد آورد: روز بعد از اعلام نتایج انتخابات مجلس بود که چپهای دانشگاه در اعتراض به آرای چند صندوق در نقاط مختلف کشور دست به تظاهرات زدند. اینبار برخلاف دفعات قبل تظاهرات به بیرون از دانشگاه کشیده شد. کومنیست ها در خیابانهای اطراف به سمت مرکز شهر به راه افتادند و به دنبال آنها لیبرالها برای دفاع از منتخبان خود. نیروهای امنیتی دولت موقت جلوی حرکت دانشجوها را گرفتند. ظهر بود اما در اواسط دی ماه از گرما خبری نبود، هرچه بود سرما بود و سوز باد که از سمت غرب می وزید گونه های دانشجویان رو سرخ کرده بود، درست همرنگ پرچمی که شیرین به دست داشت.&lt;/span&gt;ا&lt;br&gt;...........ادامه دارد&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;a href="http://otoban.blogfa.com/comments/?blogid=otoban&amp;postid=131&amp;timezone=12642"&gt;&lt;span&gt;نظرات&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span&gt;ا.............. و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/11/12/1601-1588-1606-1711-1605-1588-1602-1740-1602-1587-1605-1578-1583-1608-7359522/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-10-20:/2009/10/20/1601-1588-1606-1711-1605-1588-1602-7208521/</id><title>فشنگ مشقی</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/10/20/1601-1588-1606-1711-1605-1588-1602-7208521/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-10-20T15:18:43+02:00</published><updated>2009-10-20T15:18:43+02:00</updated><content type="html">	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;هفت تیر بلژیکی را از کشوی اول میز بیرن آورد، لحظه ای مکث کرد و سپس به پشت پنجره رفت؛ اوایل پاییز بود و رنگ درختان تازه برگشته بود به زردی و سرخی. آرام به نظر می رسید، عینک پنسی را از چشمانش برداشت و قطره اشک گوشه چشمش را پاک کرد. عینک را دوباره برچشم گذاشت. تار میدید. اشک دوباره در چشمانش حلقه زده بود. غرورش اجازه فروریختن اشکها را نمیداد. تصمیمش را گرفته بود!! پای میز خم شد و کشوی دوم را باز کرد، یک بسته فشنگ کالیبر کوچک در کشو داشت. هنوز چشمانش تار می دید. بغض توی گلواش خیمه زده بود بی آنکه حرکت کند. به سختی نفس می کشید. سرش را بالا گرفت و زیر لب چیزی زمزمه کرد، نفس عمیقی کشید. رنگ صورتش از کبودی برگشت به حالت عادی، ولی این دیری نمی پایید. بسته را باز کرد و شروع کرد به جا دادن گلوله ها در  7تیر.  7تیرش یادگار پدر بود از دوران استبداد. روی دسته ی  7تیر اسم پدرش هک شده بود؛ کوشه پایین سمت چپ. 7 گلوله در  7تیر جا داده بود و گلوله هشتم در دستش بود، دنبال جای خالی برای گلوله هشتم می گشت. کلافه شده بود و رنگ صورت دوباره به کبودی گراییده بود، دیگه توان کشیدن نفس عمیق نداشت از روی صندلی چرم کنار میز کارش بلند شد و به سمت پنجره رفت. در پنجره را باز کرد، باد خنک پاییزی به صورتش زد چشمانش را بست. جوانی اش مانند پرده سینما جلوی رویش بود و با هر خاطره خوشی لبخندی بر گوشه لبانش نقش می بست. اما آنچه غالب بود خاطرات تلخ و قطرات اشک بود که از منتهای چشمانش جاری می شد و از کنار بینی خوش تراشش عبور می کرد و در غنچه لبانش گم می شد. حالا دیگر خنده و گریه به هم آمیخته بود. اولین چیزی که به یادش آمد چهره دخترکی بود که با یک نگاه دل به او باخته بود، خاطره ای تلخ از یک عشق نافرجام. پلکهایش را بر هم فشرد تا از این خاطره عبور کند، کاری که هر دفع انجام می داد. اما زندگی او پر از تلخی و خاطرات تلخ بود. خاطره جانباختن دوستانش در زندانهای دیکتاتور، دوستانی که مدتها بود آنها را ندیده بود. صمیمی ترین دوست دانشگاه اش را به یاد آورد و سال اول دانشگاه و آشنایی اش با او را و همزمان فریادهای دوستش را که طلب کمک می کرد در خیابانهای شهر، و کاری از او برنمی آمد. هفت تیر را بالا آورد و روی شقیقه اش گذاشت، ضامن را کشید و انگشت اشاره را روی ماشه چکاند. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. صدای شلیک داشت در گوشش زنگ میزد. او زنده بود. حیران زده نگاهی به 7تیر انداخت هنوز از 7تیر داشت دود بلند می شد. اما او زنده بود. گلوله های 7تیر را خالی کرد شش گلوله پر و یک پوکه. پوکه را در دست گرفت، داغ بود ولی اهمیتی نداد. اصلا فکرش را نمی کرد، روی پوکه هک شده بود "زمستان سال 87 میدان تیر پادگان جنوب غربی". این پوکه ی همان فشنگی بود که با خود یادگاری از دوران خدمت آورده بود.ا&lt;br&gt;ادامه دارد.......&lt;br&gt;&lt;span&gt;&lt;a href="http://otoban.blogfa.com/comments/?blogid=otoban&amp;postid=130&amp;timezone=12642"&gt;نظرات&lt;/a&gt;&lt;br&gt;ا...............و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/10/20/1601-1588-1606-1711-1605-1588-1602-7208521/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-10-18:/2009/10/18/1605-1740-1582-1608-1575-1605-1576-1585-1605-1578-1608-1570-1601-1578-1575-1601-7191989/</id><title>می خوام برم تو آفتافه</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/10/18/1605-1740-1582-1608-1575-1605-1576-1585-1605-1578-1608-1570-1601-1578-1575-1601-7191989/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-10-18T08:51:51+02:00</published><updated>2009-10-18T08:55:08+02:00</updated><content type="html">	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;سبیل هیتلری را روی لبش گذاشت و دست راست را به نشانه سلام آلمانی (های هیتلر) بالا گرفت و شروع کرد به خواندن "می خوام برم تو آفتافه"جمعیتی هم که برای مراسم عروسی فرزند کوچک خانواده ایرانی در حیاط خانه گرد آمده بودند جواب می دادند "چجوری میری تو آفتافه؟". این صحنه ای از آخرین قسمت سریال "در چشم باد" بود که مدتی است از شبکه یک جمعه شبها به روی آنتن می رود. و روایتگر داستان یک خانواده است از قیام جنگل تا آزادسازی خرمشهر.ا&lt;br&gt;ا"مسعود جعفری جوزانی" کارگردان این اثر بیش از 4 سال وقت صرف ساخت این مجموع کرده است که روی جزئیات دقیق است. ریتم کند و در عین حال تند داستان موجب می شود که بیننده پای صحنه تلویزیون ثابت بماند چون که می داند با ندیدن یک قسمت از سریال جزئیات بسیاری را از دست می دهد که باعث سردرگم شدن او در تماشای ادامه سریال می شود.نکته جالب نیز زمانی است که بدانیم هیچ "فلاش بک "ی به گذشته زده نمی شود و تنها اشاره ای خیلی جزئی در دیالوگها به گذشته، داستان را پیش می برد؛ اشاراتی که به فهم داستان در گذشته هیچ کمکی نمی کند.ا&lt;br&gt;شخصیت پردازی و انتخاب بازیگران در این سریال یکی از نقاط مثبت کارگردانی است که سعی کرده روایتگر تاریخ باشد همراه جزئیات آن. انطباق شخصیت کودکی دو فرزند بزرگ خانواده با دوران بزرگسالی آنها حتی در رنگ چشمها هم نمود پیدا می کند، و به جرات می توان گفت که انتخاب آنها بهترین انتخاب بود. شاید هیچ کس دیگری به اندازه پارسا پیروزفر و کامبیز دیرباز شایسته ایفای نقش فرزندان بزر ایرانی نبودند. انتخاب اکبر عبدی برای نقش "حسن آقا حسینی قشنگه" و رضا شفیعی جم برای نقش "رضا قلی خان" نشان از دقت و وسواس در انتخاب بازیگران داشته است.ا&lt;br&gt;در چشم باد تنها روایتگر تاریخ نیست بلکه قصه عشق بیژن به لیلی قصه وفاداری شیخ حسن به میرزا قصه کهنه عدالت خواهی در ایران است که همه در قالب یک داستان جلوی دوربین رفتهداستانهایی فرعی که همگی می توانند در عین حال برای بیننده داستانی کامل باشند.ا&lt;br&gt;پ.ن.1. در چشم باد به عقیده من تنها فیلم است که در مورد تاریخ معاصر ساخته شده و به تاریخ و جزئیات آن وفادار مانده&lt;br&gt;پ.ن2. اگه تا حالا دبال نکردید حتما به تماشای ادامه اش بنشینید اگرچه شاید چیزی دستگیرتان نشود&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;ا................و اما تمای راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://otoban.blogfa.com/comments/?blogid=otoban&amp;postid=129&amp;timezone=12642"&gt;&lt;span&gt;نظرات&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/10/18/1605-1740-1582-1608-1575-1605-1576-1585-1605-1578-1608-1570-1601-1578-1575-1601-7191989/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-10-06:/2009/10/06/1581-1585-1601-1605-1601-7113318/</id><title>حرف مفت</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/10/06/1581-1585-1601-1605-1601-7113318/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-10-06T21:07:52+02:00</published><updated>2009-10-06T21:09:14+02:00</updated><content type="html">	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;دوشنبه 1386/12/6&lt;br&gt;ساعت 16:08 سر کلاس خانیکی نشستم جعفر سمت راست و مهدی هوشیار سمت چپ، محمد اسفندیاری هم مهمان اومده نشسته سر کلاس. دکتر از تاریخ تمدن میگه و بچه ها می نویسن، احمقها فکر می کنن که اینها هم جزو درسه!! بهرحال بنظر من یکی که داره چرت و پرت میگه!!! کلاس هم شده مثل اتوبان منتها نه اتوبان من، بلکه یه چیزی شبیه همت، البته بدون پل هوایی. تقریباً توی هر دقیقه 2 تا 3 بار در کلاس باز و بسته می شه، می ترسم توی این رفت و اومدها بالاخره 2 نفر به هم بخورن و احتیاج به اورژانس و حراست بشه. جعفر تیکه می اندازه که خودت رو با این نوشتن خفه کردی، ولی نمیدونه که این کار جدیده و تمرین برای آینده، حیف که مخش بیشتر نمی کشه!!! خانیکی حرف مفت می زنه و من هم میخوام استراحت کنم!!ا&lt;br&gt;ساعت 16:16 محمد میگه دانشگاه شیراز تحصن شده ولی نمی دونه چرا. استاد داره خالی می بنده که تکنولوژی خیلی پیشرفت کرده حتی توی مسئله جاسوسی!!ا&lt;br&gt;خبرهای رسیده (پیامک) حاکی از تخریب ساختمان مدیریت توسط تخریب چی های جاسوس (دانشجوها) است محمد رفت بیرون و سرانجام تصادفی که وعده داده بودم اتفاق افتاد، منتها احتیاجی به اورژانس و حراست نشد همه چی با ریش سفیدی حل شد!!! با رفتن محمد منبع خبر من هم پرید!!! کاش یه قفس داشتم!!ا&lt;br&gt;ساعت 17:15 خانیکی تقریباً تا 17:05 زر زد و تا 17:10 حضور و غیاب کرد، حالا ساعت آخر دوشنبه هست و سر کلاس مهدیزاده نشستم! کاظم پیامک داده که "کجایی؟" آخه چندبار زنگیده و من نجوابیدم. مهدیزاده داره نظریه نوسازی و طرح مارشال رو توصیف می کنه، جعفر می نویسه و اینبار مرتضی به جای کپ کردن داره جزوه می نویسه؛ عجیباً غریبا!! دوباره یاد خاطرات ترم دوم افتادم و حالم بد شد!!! چون طبق آخرین نظرسنجی درونی، بدترین ایام زندگی من بوده!!! گرچه بهترین دوستام رو توی اون ترم پیدا کردم!!ا&lt;br&gt;ساعت 17:45 جعفر ساعت رو پرسید. استاد به 3 نفر تذکر داد:"شما 3 نفر خیلی شلوغ می کنیدها!!". مثانه ام پرشده دیگه شمارش معکوس رو برای انفجار شروع کردم 10 9 8 و ...!!ا&lt;br&gt;ساعت 17:50 وای خدایا کی استراحت میده؟!؟ باطری اظطراری هام هم داره می پکه !!ا&lt;br&gt;ساعت 18:15 راحت شدم انگار از زیر 2تن بار فرار کردم حالا دیگه مخم کار میکنه تا اینقدر چرت و پرت ننویسم ولی این رو بگم که فعلا "عمو سام" داره چرت و پرت میگه، فراتر از نوشته های من !!ا&lt;br&gt;به توصیه دوستان که گفتن دیگه با جمله "حوصله ندارم" تموم نکن من هم به دیده منت این جمله کلیشه شده رو حذف می کنم (حتی از لغتنامه خاطره نویسی زندگی ام) و اینگونه تمام می کنم، گرچه هنوز 10 دقیقه به 18:30 مونده و استاد همچنان حرف می زند.ا&lt;br&gt;ره زین کلاس پر در نبردند برون / نوشتن خاطره ای و به خانه شدند&lt;br&gt;ا* ضمیر نبردند به خودمان اشاره دارد&lt;br&gt;پ.ن.1 این نوشته از خاطرات کلاسی بود&lt;br&gt;پ.ن.2 چقدر احساس خوبیه که یه نفر خوب فکر کنه&lt;br&gt;پ.ن.3 دیشب شروع کردم به خواندن کتاب "از سید ضیاء تا بختیار" شبی دو دولت را مرور می کنیم. عجب تاریخ پر رمز و رازی دارد ایران معاصر&lt;br&gt;&lt;span&gt;&lt;a href="http://otoban.blogfa.com/comments/?blogid=otoban&amp;postid=128&amp;timezone=12642"&gt;نظرات&lt;/a&gt;&lt;br&gt;ا............... و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/10/06/1581-1585-1601-1605-1601-7113318/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-09-29:/2009/09/29/1570-1688-1575-1606-1587-1588-1740-1588-1607-1575-7063038/</id><title>آژانس شیشه ای</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/09/29/1570-1688-1575-1606-1587-1588-1740-1588-1607-1575-7063038/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-09-29T15:49:49+02:00</published><updated>2009-09-29T15:49:49+02:00</updated><content type="html">	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;بعد از تماشای مجدد فیلم آزانس شیشه ای قصد داشتم مقایسه ای بین شرایط روز و حوادث فیلم بکنم  مثل این دیالوگ همسر عباس حیدری که رو به شوهر و حاج کاظم گفت: "تکلیف و حق چیه اونور میگن حق ماییم اینجا هم شما میگید حق ماییم" که به این طنز ابراهیم رها برخورد کردم رها با ظرافتی خاصاین کار را انجام داده که خواندنش خالی از لطف نیست&lt;/span&gt;&lt;br&gt; آژانس شیشه ای / طنزی از ابراهیم رها&lt;br&gt; اين روزها در 10 سالگي فيلم «آژانس شيشه يي»، بحث اين اثر  سينمايي، در مطبوعات مطرح است و گفته مي شود شايد حاتمي کيا بخواهد آژانس 2 را  بسازد. من زحمتش را کم مي کنم و برايش فيلمنامه اش را همين جا مي نويسم.&lt;br&gt; فيلمنامه&lt;br&gt; بيست و سوم خرداد؛ حاج کاظم در دفتر آژانس زير مبل ها،  روي ميزها، و لاي کاغذها را مي گردد. مسوول آژانس از او مي پرسد؛ دنبال چي مي گردي؟  و او جواب مي دهد؛ دنبال رايم،&lt;br&gt; بيست و پنجم خرداد؛ حاج کاظم بين انبوهي از جمعيت ديده  مي شود. يکي از مردم از او مي پرسد حاج کاظم شما هم اومدين؟ او مي گويد؛ به من نگو  حاج کاظم، از اين به بعد اسم من حاج خس و خاشاکه،&lt;br&gt; سي ام خرداد؛ يک جوان 18ساله در خيابان سوار بر موتور،  حاج کاظم را مي گيرد و مي گويد؛ ما هشت سال نجنگيديم که شما بچه قرتيا الان توي  خيابون قر بدين&lt;br&gt; يک ماه و نيم بعد؛ غاز اينجا نقش حاج کاظم را به جاي  پرويز پرستويي، محمد ورشوچي يا احمد پورمخبر بازي مي کند.ف حاج کاظم براي اعتراف مي  آيد جلوي دوربين تلويزيون و دقيقاً مثل فيلم آژانس شيشه يي خطاب به همسرش حرف مي  زند؛&lt;br&gt; فاطمه جان، فاطمه. من در زندان فرصت فکر کردن پيدا  کردم و هي فرصت فکر کردن پيدا کردم و هي پيدا کردم، البته باور کن رفتار بازجوها با  من خوب بود و همه اش از من امضا مي گرفتند،&lt;br&gt; فاطمه جان، فاطمه من اعتراف مي کنم. راستش تقصير  ميرحسين موسوي بود که بچه ها در جنگ کشته شدند. او نخست وزير جنگ بود و بنا به  استدلال هاي امروز کشته شدن همرزمان من پاي اوست. الان هم عادتش را ترک نکرده و  باعث آمدن مردم به خيابان ها شده و عامل کشته شدن آنهاست، من پيشنهاد مي دهم او را  بگيرند. هم براي اين چند روز، هم براي آن چند سال. خيلي بگيرند،&lt;br&gt; فاطمه جان، فاطمه. من اعتراف مي کنم. تو مواظب سلمان  باش، مواظب ابوذر باش. من پدرم، طاقت ندارم آنها را در بازداشتگاه ببينم. من اعتراف  مي کنم و به اين فکر مي کنم خوب شد عباس حيدري توي همان هواپيما پرکشيد و  رفت.&lt;br&gt; &lt;a href="http://otoban.blogfa.com/comments/?blogid=otoban&amp;postid=127&amp;timezone=12642"&gt;نظرات&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/09/29/1570-1688-1575-1606-1587-1588-1740-1588-1607-1575-7063038/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-09-17:/2009/09/17/1607-1605-1740-1606-1580-1608-1585-6981843/</id><title>همینجوری</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/09/17/1607-1605-1740-1606-1580-1608-1585-6981843/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-09-17T08:59:58+02:00</published><updated>2009-09-17T08:59:58+02:00</updated><content type="html">	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;اول: دیشب رسانه میلی در اقدامی که کاملا مشخص است برای ریشه کن کردن اصلاحات در ایران صورت گرفته، مستندی را با عنوان "پرونده هسته ای" به نمایش گذاشت و با عبور از تمام زحمات دولتهای موسوی و هاشمی در جهت خرید تجهیزات و برنامه ریزی برای ساخت نیروگاهها صرفاً سالهای پایانی ریاست جمهوری خاتمی را به عنوان دوران سیاهی در پرونده هسته ای مطرح کرد. عبارات دولت اصلاح طلب، مرعوب ها و ... همگی سعی در پنهان کردن اصل ماجرا دارند. در این مقوله زیاد قلم فرسایی نمیکنم و شما را به لینکی که در &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.parlemannews.ir/?n=3681"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;اینجاست ارجا میدم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt; تا مروری داشته باشید پیرامون دو نامه آخر خاتمی و روحانی به یکدیگر&lt;br&gt;&lt;span&gt;یادمه وقتی بچه بودم، وقتی داشتیم برای رفتن به سفر تهران را ترک می کردیم دلم بشدت برای تهران تنگ شد. غروب بود و داشتیم از شرق تهران به سمت فیروز کوه می رفتیم تا از آنجا به گرگان و بعد هم به پابوس آقا امام رضا بریم، کاست مسافر شادمهر در حال پخش بود. اونروزها کریمی تازه آهنگ "تهران" رو خونده بود. با اینکه صدای ضبط ماشین بلند بود و شادمهر داشت یکه تازی می کرد ولی من حواسم جای دیگری بود. ناخود آگاه زمزمه کردم "تهران شب از تو دور است، تهران و کوچه هایش یادآور غرور است ..." و اشکی که حلقه شده بود در چشمانم جاری شد و بغضم ترکید. داشتم برای ندیدن تهران گریه می کردم.ا&lt;br&gt;اما این روزها هرچه از تهران دورتر میشم حالم بهتره و ترجیح میدم که تهران نباشم. البته باز این حس کنجکاوی که محصول کار و درسمان است سراغمان می آید تا یه جوری از حوادث مهم تهران خبر بگیریم و جالب جاییست که وقتی به تهران برمی گردم قبل از هرکاری سایتهای خبری را مرور می کنم.ا&lt;br&gt;اینکه مرتضی بگه تبعید، نه اصلا اینطور نیست من به میل خود عزم سفر کردم و اگر نبود آینده ای مبهم در تهران و کسب و کارمان در اینجا، با اندک پس اندازمان گله ای گوسفند خریداری می کردیم و می شدیم همان چوبانی که می گفت :"راستی هنوز رفسنجانی نخست وزیر است؟". و یا تعدادی کندوی زنبور عسل مهیا می کردیم و به امر کندو داری مشغول می شدیم و از فرط بی خبری ما هم بسان آن چوپان می شدیم مثال آیندگان.ا&lt;br&gt;&lt;span&gt;&lt;a href="http://otoban.blogfa.com/comments/?blogid=otoban&amp;postid=126&amp;timezone=12642"&gt;نظرات&lt;/a&gt;&lt;br&gt;ا.................و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/09/17/1607-1605-1740-1606-1580-1608-1585-6981843/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-09-03:/2009/09/03/1575-1740-1606-1576-1575-1585-1593-1606-1576-1607-1605-1575-1606-1575-1606-1711-1608-1585-1606-1740-1587-6884282/</id><title>مشروعیت از کجاست</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/09/03/1575-1740-1606-1576-1575-1585-1593-1606-1576-1607-1605-1575-1606-1575-1606-1711-1608-1585-1606-1740-1587-6884282/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-09-03T16:49:18+02:00</published><updated>2009-09-03T19:58:21+02:00</updated><content type="html">	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;زمانی که انقلاب به پیروزی رسید حضرت امام دستور تدوین قانون اساسی را داد تا در اسرع وقت به همه پرسی گذاشته شود و این مردم باشند که نوع حکومت را انتخاب می کنند. در بینش حضرت امام اجبار وجود نداشت؛ همه چیز در خواست مردم خلاصه می شد نمونه اش هم بنی صدر و ماجرای ریاست جمهور اول. امام حتی در این گیر و داد بر سر شورای نگهبان و نظارت استصوابی آنها نهیب آورد که شما چکار دارید که مردم به چه کسی رای میدهند خودشان انتخاب می کنند و مسئولش هم هستند. هاشمی رفسنجانی در کتاب خاطراتش (به سوی سرنوشت) آورده که در جریان انتخابات مجلس دوم امام با رد صلاحیتهای گسترده شورای نگهبان مخالفت کردند وقتی هم اعضای شورای نگهبان درخواست ملاقات کردند برای توضیحات ایشان را نپذیرفتند.حتی از این موارد فراتر، هجرت امام به قم بعد از پیروزی انقلاب بود و اینکه ایشان خود تمایلی برای رهبری نداشتند و باز مردم بودند که امام را به عنوان رهبر طلب کردند و ایشان به خواست مردم لبیک گفتند.ا&lt;br&gt;در این مدتی که از نماز جمعه اقامه شده توسط هاشمی رفسنجانی می گذرد بسیاری به مسئله مشروعیت و مقبولیت نظام پرداختند و سخنها گفتند، هاشمی مشروعیت را از آن مردم خواند و در مقابل یزدی در اظهار نظری تند و عجولانه به ادعای هاشمی پاسخ گفت. این ماجرا هنوز ادامه دارد تا جایی که آیت الله بیات زنجانی هم در مصاحبه ای با روزنامه اعتماد به آن پرداخته. صرف نظر از این موضوعاتی که در مورد اصالت مشروعیت ولایت فقیه مطرح می شود و عده ای مانند سروش آنرا از طرف خدا می دانند، گمان برده می شود که موضوع مورد بحث کمی منحرف شده است و از مجرای امروزی خود خارج شده است. مشروعیت ولایت فقیه در جمهوری اسلامی یک مسئله است و مسئله حکومت ولی فقیه به نیابت از امام زمان (عج) مورد دیگری است.ا&lt;br&gt;اینکه سروش می گوید در اصل مشروعیت ولی فقیه با خداوند است درست است اما سوال اینجاست که همه پرسی سال 58 برای چه موضوعی برگزار شد؟ آیا غیر از این بود که مردم به پای صندوقهای رای رفتند تا موافقت و مخالفت خود با قانون اساسی مدون شده را اعلام نمایند؟ قانون اساسی که در اصل پنجم آن نوشته بود «در زمان غیبت حضرت ولی عصر، عجل الله تعالی فرجه، در جمهوری اسلامی ایران ولایت امر و امامت امت بر عهده فقیه عادل و با تقوا، آگاه به زمان، مدیر و مدبر است، که اکثریت مردم او را به رهبری شناخته و پذیرفته باشند و در صورتی که هیچ فقیهی دارای چنین اکثریتی نباشد رهبر یا شورای رهبری مرکب از فقهای واجد شرایط بالا طبق اصل یکصد و هفتم عهده دار آن می گردد»(متن قانون اساسی قبل از اصلاح سال 68). همان گونه که ملاحظه می شود و بنا بر برداشت و تفسیری که از این اصل می شود می توان گفت اصل ولایت فقیه مشروعیت خود را از طرف خداوند دارد ولی شخص ولی فقیه باید مشروعیت خود را از مردم کسب کند "اکثریت مردم او را به رهبری شناخته".ا&lt;br&gt;پس همانطور که گفته شد ولی وفقیه باید به انتخاب مردم برسد و کسی نمی تواند ادعا کند که انتخاب شدن او قدسی و از جانب خداوند است. بلی درست است که جایگاه ولایت فقیه از جانب خداوند برای نیابت انتخاب شده است ولی طبق همین اصل پنجم است که مقرر می شود خود مردم  هستند که به انتخاب ولی فقیه می پردازند و نه کس و نهاد و ... دیگری. نکته دوم در مورد نظام جمهوری اسلامی و حکومت ولایت فقیه بعد از سال 57 در ایران آن است که باز این مردم بودند که انتخاب کردند چه کسی و چگونه (جمهوری و ... ) به اداره امور کشور مشغول شود. بنابراین اگر مردم در سال 58 به قانون اساسی مدون شده بر پایه ولایت فقیه رای منفی می دادند به طبع تغییرات خواسته شده آنها در اصلاح قانون اعمال می شد تاجایی که اگر خواستند جمهوری دموکراتیک را برگزینند.ا&lt;br&gt;به نظر نگارنده بهر است که کسانی که به جان هم افتاده اند دو مسئله اصالت ولایت فقیه و ولایت فقیه مستتر در جمهوری اسلامی را از هم جدا کنند و آنگاه به بیان دلایل خود در مورد مقبولیت و مشروعیت بپردازند&lt;br&gt;پ.ن.1. اینکه این روزها دستم به کیبورد نمیره تا مطلب تازه ای تایپ کنم و روی خروجی قرار بدم دلایل زیادی داره. اولینش اینه که چندین روزی میشه که ذهنم مشغول واکاوی این موضوع است که چطور می شود که یک نظام برآمده و جوشیده از میان مردم ترس این را دارم که از طرف مردم کنار زده شود&lt;br&gt;&lt;span&gt;&lt;a href="http://otoban.blogfa.com/comments/?blogid=otoban&amp;postid=126&amp;timezone=12642"&gt;نظرات&lt;br&gt;&lt;/a&gt;ا.............. و اما تمام راهها بن بست هستند &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/09/03/1575-1740-1606-1576-1575-1585-1593-1606-1576-1607-1605-1575-1606-1575-1606-1711-1608-1585-1606-1740-1587-6884282/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-08-20:/2009/08/20/1606-1711-1575-1607-1740-1576-1607-1578-1594-1740-1740-1585-1575-1578-1583-1585-1705-1575-1576-1740-1606-1607-1607-1575-1740-1607-1588-1578-1587--6767265/</id><title>نگاهی به تغییرات در کابینه های هشت ساله</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/08/20/1606-1711-1575-1607-1740-1576-1607-1578-1594-1740-1740-1585-1575-1578-1583-1585-1705-1575-1576-1740-1606-1607-1607-1575-1740-1607-1588-1578-1587--6767265/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-08-20T16:40:11+02:00</published><updated>2009-08-20T16:40:11+02:00</updated><content type="html">	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;با نگاهی گذرا به لیست اعضای کابینه ی دولتهای هشت ساله مشخص می شود که دولتهای دوم احمدینژاد و مهندس موسوی به ترتیب بیشترین تغییرات را نسبت به کابینه اول خود داشته اند. مهندس موسوی در کابینه دوم خود در 19 وزارتخانه 15 وزیر را تغییر داد و یک وزیر را هم جابجا کرد، وی محمد غرضی را از وزارت نفت به وزارت پست و تلگراف آورد و کسانی مانند ناطق نوری، عسگراولادی ،مرتضی نبوی و احمد توکلی را از کابینه خارج کرد.البته کابینه اول مهندس موسوی با توجه به شرایط و اوضاع کشور بعد از ترورهای انجام گرفته تشکیل شده بود و تقریبا می توان به آن لقب کابینه ائتلافی داد.وجود چهره هایی که از نظرات و بینش سیاسی متفاوتی با نخست وزیر برخوردار بودند در کابینه نکته قابل تاملی است که باید در مورد آن بعدها بیشتر نوشت، اما آنچه مسلم است با وجود تمام این اختلاف نظرها روشی کاری موسوی موجب شد که در آن چهارسال کمترین تغییرات در کابینه اعمال شود. موسوی طبق آنچه که وزرای او در خاطرات خود گفته اند نظر مخالفی را که درست بود می پذیرفت و حق را به وزیر خود می داد اگرچه با او اختلاف سلیقه بسیار داشت. این موضوع چنان بود که ناطق نوری با وجود تمام مشکلات از آن دوران و کار کردن در کنار موسوی ابراز رضایت می کند.ا&lt;br&gt;در مقابل محمود احمدی نژاد که رکورد دار تغییرات در کابینه است (در هر چهار ماه تغییر یک وزیر) در حالی به تغییرات گسترده در معرفی اعضای کابینه دوم که برخلاف کابینه اول موسوی، کابینه اول او کابینه ای یکدست بود و همگی وزرا از یک جناح سیاسی انتخاب شده بودند. با این حال احمدی نژاد ظرف مدت این چهار سال بیش از نیمی از اعضای کابینه خود را تغییر داد.طبق نظر تحلیلگران روحیه احمدی نژاد طوری است که طاقت شنیدن نظر مخالف و یا مخالفت با وی در کابینه را ندارد و تقریبا هگی کسانی که به نوعی با احمدی نژاد مخالفت کرده اند به سرنوشتی دچار شده اند که آخرین وزیر برکنار شده ی وی، محسنی اژه ای دچار شد. تحلیلگران دلیل دیگر این تغییرات را قدرت ضعیف مدیریتی احمدی نژاد می دانند و معتقدند که احمدی نژاد توایی کار با شخصی قوی تر از خویش را ندارد و مصداق حرف خود را مصطفی پور محمدی می دانند. ولی با توجه به این تغییر و تحولات گسترده چهارساله در میان وزرا، احمدی نژاد برای تشکیل کابینه دوم خود نیز اقدام به کنار گذاشتن عده ی زیادی از اعضای کابینه اول خود کرده است. او از کابینه 21 نفری خود 16 وزیر را کنار گذاشته و دو نفر را نیز در کابینه جابجا کرده تا رکورد تغییرات موسوی را از آن خود کند. احمدی نژاد نجار را از وزارت دفاع به ساختمان وزارت کشور در میدان فاطمی برده و میر کاظمی را از وزارت بازرگانی به وزارتخانه نفت فرستاده.ا&lt;br&gt;این تغییرات موجب بهت سیاسیون شد، چرا که احمدی نژاد وزرایی را که در کار خود بهتر از سایرین بودند را کنار نهاد، کسانی مانند جهرمی، فتاح و ... ولی نکته جالب در مورد کابینه دوم احمدی نژاد، ادامه حضور محرابیان (کسی که در دادگاه به دزدی یک اختراع محکوم شده)، میرکاظمی (واردات پرتقالهای اسرائیلی و سیب آمریکایی و...) و محمد علی آبادی مدیری که در امر ورزش اصلا موفق نبوده در کابینه دوم است.ا&lt;br&gt;دو کابینه اکبر هاشمی رفسنجانی نیز با تغییراتی همراه بود، بطوریکه هاشمی برای تشکیل کابینه دوم خود با هشت وزیر کابینه اول قطع همکاری کرد و احمد ترکان را از وزارت دفاع به وزارت راه منتقل کرد. با این وجود می توان دولت سازندگی را دارای ثبات نسبی در کابینه دانست.ا&lt;br&gt;اما سید محمد خاتمی بر خلاف دیگران سعی کرد که کمترین تغییرات را در دولت خود دهد و چه بسا اگر ماجراهای قتلهای زنجیره ای و کوی دانشگاه و همچنین استیضاح سه وزیرش نبود این تغییرات به حداقل می رسید. خاتمی در همان چهارسال اول معین، دری نجف آبادی و مهاجرانی را بدلیل استعفا و عبدالله نوری و مظفر را بدلیل استیضاح از دست داد. کابینه دوم خاتمی در سال 80 با معرفی تنها شش وزیر جدید به مجلس و جابجایی دو وزیر در کابینه( حاجی و معین) توانست که با ثبات ترین کابینه را در دولت اصلاحات شاهد باشیم.ا&lt;br&gt;تغییرات گسترده در وزارت کشور&lt;br&gt;با وجود اینکه وزارت کشور مهمترین وزارتخانه دولت به حساب می آید اما در طول تاریخ سی ساله انقلاب این وزارتخانه دچار تغییرات گسترده شده است بطوریکه ساختمان میدان فاطمی تا کنون 10 وزیر مختلف را در خود دیدهاست. هاشمی، موسوی و خاتمی هر کدام دو وزیر کشور به مجلس معرفی کرده اند که البته دوره وزارت موسوی لاری در دولت اصلاحات بدلیل استیضاح نوری در همان سال اول هفت ساله بود. ولی محمود احمدی نژاد ظرف مدت چهار سال سه وزیر کشور به مجلس معرفی کرد و وزیر پنجم او نیز در راه است. همه این تغییرات در حالی انجام می شود که ما باید در مهمترین وزارتخانه کشور حداقل دارای ثبات مدیریتی باشیم. بر خلاف وزارت کشور این وزارت امور خارجه بوده که توانسته ثبات مدیریتی را در این سه دولت به اصطلاح هشت ساله داشته باشد. بطوریکه در این مدت تنها سه وزیر یعنی ولایتی، خرازی و متکی به مجلس معرفی شده اند.ا&lt;br&gt;لیست تغییرات در دولتهای سه گانه&lt;br&gt;&lt;a title="New Picture" href="http://www.blog.co.uk/media/photo/new_picture/3806540"&gt;&lt;img src="http://data5.blog.de/media/540/3806540_20c72e220e_t.bmp" alt="New Picture"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br&gt;&lt;span&gt;&lt;a href="http://otoban.blogfa.com/comments/?blogid=otoban&amp;postid=125&amp;timezone=12642"&gt;نظرات&lt;/a&gt;&lt;br&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;ا..............و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/08/20/1606-1711-1575-1607-1740-1576-1607-1578-1594-1740-1740-1585-1575-1578-1583-1585-1705-1575-1576-1740-1606-1607-1607-1575-1740-1607-1588-1578-1587--6767265/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-08-07:/2009/08/07/1589-1593-1608-1583-1576-1607-1602-1589-1583-1586-1740-1575-1585-6670869/</id><title>صعود به قصد زیارت</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/08/07/1589-1593-1608-1583-1576-1607-1602-1589-1583-1586-1740-1575-1585-6670869/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-08-07T11:40:02+02:00</published><updated>2009-08-07T11:43:20+02:00</updated><content type="html">	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;در این روزگار سگی که هر دم از باغ بری می رسد و مملکلت گل و بلبل که زندانهایش نیز مملو از گل و بلبل و چکاوک و ملیجک شده است برای شادی زندانیان، در این روزگار که مرد خپل و رئیس دفتر تپل خاتمی، با اندامی تراشیده و مانکن شده در مقابل دوربینها ظاهر می شود و از روی یادداشت حسین شریعت نداری روخوانی می کند، در این روزگار که به گفته ابطحی سست عنصر، موسوی توهم دارد که تقلب شده، توهم دارد که امام را می شناسد، در روزگاری که بهشت زهرا رفتن حرام می شود و بسیج برای خود شیرینی در شب نیمه شعبان شام می دهد؛ دو هفته ای را در فاصله 2 ساعته از تمدن (اگر بشود تهران را متمدن فرض کرد) در کیلومتر 200 جاده تهران همدان سپری کردم و فارغ از هر اتفاقی که در تهران می گذشت به امورات باغات مشغول بودیم و گذر عمر را به تفریح سپری کردیم.ا&lt;br&gt;صبح روزی به قصد زیارت و سیاحت به ارتفاع 2922 متری صعود کردیم و چهل کیلومتری را پیاده روی کردیم در ارتفاعات زاگرس جایی که درست در تلاقیست با البرز. در ولایات آنطرف امازداده ای موجود است در بالای کوهی، گویند نامش مسلم بن شعیب بن موسی (ع) است که به دست تعقیب کنندگان در ارتفاع 2922 متری کشته شده است و همانجا به خاک سپرده شده است. و دگر روز را به چیدن آلو و تدارک اجاق و دیگ و پختن آلوها سپری کردیم گرچه محصول امسال یک چهارم سال پیش بود. و مابقی روزها را به گشتن در باغات از برای یافتن شاه توت و بازی فوتبال گذراندیم، بی آنکه دغدغه ای از حوادث پایتخت داشته باشم. در این دو هفته بیشتر خود را شبیه آن چوپانی یافتم که از دوستی پرسیده بود «راستی هنوز رفسنجانی نخست وزیر است؟». آری چه خوب است بی خبری ار تحولات روز ایران و جهان. چه خوب است وقتی از دنیای خبر جدا می شوی و در کمال بی خبری حتی نمی فهمی وزیر اطلاعات برکنار شده است. و چه خوب است بی خبری چراکه اشک نمی ریزم در سوگ کودک دوازده ساله&lt;br&gt;عکس ریز در ارتفاع 2922 متری گرفته شده است&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="DSC03043" href="http://www.blog.co.uk/media/photo/dsc03043/3762542"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://data5.blog.de/media/542/3762542_6bea1cc98d_s.jpeg" alt="DSC03043"&gt;&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;a title="DSC03040" href="http://www.blog.co.uk/media/photo/dsc03040/3762543"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;عکس زیر امامزاده مسلم را نشان می دهد&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://data5.blog.de/media/543/3762543_8d40687b49_s.jpeg" alt="DSC03040"&gt;&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://otoban.blogfa.com/comments/?blogid=otoban&amp;postid=121&amp;timezone=12642"&gt;نظرات&lt;/a&gt;&lt;br&gt;&lt;span&gt;ا................و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/08/07/1589-1593-1608-1583-1576-1607-1602-1589-1583-1586-1740-1575-1585-6670869/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-06-24:/2009/06/24/1711-1588-1578-1607-1582-1586-1575-1606-1606-1608-1576-1607-1575-1585-1605-6382385/</id><title>گشته خزان نوبهار من</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/06/24/1711-1588-1578-1607-1582-1586-1575-1606-1606-1608-1576-1607-1575-1585-1605-6382385/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-06-24T19:37:29+02:00</published><updated>2009-06-24T19:37:29+02:00</updated><content type="html">	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟&lt;br&gt;از كجا وز كه خبر آوردی؟&lt;br&gt;خوش خبر باشی، اما، ‌اما &lt;br&gt;گرد بام و در من بی‌ثمر می‌گردی &lt;br&gt;انتظار خبری نيست مرا &lt;br&gt;نه ز ياری نه ز ديار و دياری باری&lt;br&gt;برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس &lt;br&gt;برو آنجا كه تو را منتظرند &lt;br&gt;قاصدک &lt;br&gt;در دل من همه كورند و كرند &lt;br&gt;دست بردار ازين در وطن خويش غريب &lt;br&gt;قاصد تجربه های همه تلخ &lt;br&gt;با دلم می‌گويد &lt;br&gt;كه دروغی تو، دروغ &lt;br&gt;كه فريبی تو، فريب &lt;br&gt;قاصدک هان،&lt;br&gt;ولی... آخر... ای وای &lt;br&gt;راستی آيا رفتی با باد؟&lt;br&gt;با توام، آی! كجا رفتی؟ آی &lt;br&gt;راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟&lt;br&gt;مانده خاكستر گرمی، جايی؟&lt;br&gt;در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم...&lt;br&gt;اندک شرری هست هنوز؟&lt;br&gt;قاصدک &lt;br&gt;ابرهای همه عالم شب و روز &lt;br&gt;در دلم می‌گريند ***مهدی اخوان ثالث&lt;br&gt;&lt;span&gt;پ.ن.1.دیشب تماس گرفت و گفت مصاحبه با کاتوزیان را تعلیق کن. باید حدس میزدم رضایی تصمیم دیگری گرفته&lt;br&gt;پ.ن.2. امتحانها را گذاشتم برای شهریور خدا به دادمان برسد، ماه رمضان و  امتحان؟!؟&lt;br&gt;پ.ن.3.فعلا هیچ کار مشخص نیست نه سربازی نه فوق و نه کار&lt;/span&gt;&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;a href="http://otoban.blogfa.com/comments/?blogid=otoban&amp;postid=116&amp;timezone=12642"&gt;نظرات&lt;/a&gt;&lt;br&gt;ا.........................و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/06/24/1711-1588-1578-1607-1582-1586-1575-1606-1606-1608-1576-1607-1575-1585-1605-6382385/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-05-28:/2009/05/28/1588-1585-1605-1606-1583-1607-1606-1740-1587-1578-1740-6190643/</id><title>شرمنده نیستیم</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/28/1588-1585-1605-1606-1583-1607-1606-1740-1587-1578-1740-6190643/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-05-28T11:06:26+02:00</published><updated>2009-05-28T11:06:26+02:00</updated><content type="html">	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;چرا عده ای فکر می کنند میرحسین باید پاسخگوی اعدام های دهه شصت باشد. مگر آنها کس دیگری را سراغ ندارند؟ چرا از ریس جمهور وقت هرگز سوال نکردند و یا از حاکم شرع آن زمان؟&lt;br&gt;با گذر کردن از این موضوع به عقیده نگارنده این اعدامها باید صورت می گرفت تا این آرامش در کشور و جامعه حاکم شود که دیگر تروری نخواهند دید، باید به این مسئله پرداخت کسانی که قانون  اساسی را قبول ندارند و سخن از خروج از حاکمیت بر زبان می رانند و در جهت تحریم انتخابات تبلیغ می کنند، حق این را ندارند که در مورد کاندیدایی صحبت کنند و برنامه های او و گذشته اش را به نقد بکشند. آنها که نمی خواهند رای بدهند به چه حقی به خود اجازه این کار را می دهند؟ آری اگر آنها طرفدار کاندیدایی دگر بودند می توانستند سوال کنند، نقد کنند و از گذشته یک شخص بگویند.ا&lt;br&gt;در عجبم که پسرکی تازه وارد دانشگاه شده و هنوز هر رو از بر تشخیص نمیدهد چطور با جنجال به پشت تریبون می رود تا از کسانی حمایت کند که منفور جامعه هستند. کسانی که منفور هستند نه به خاطر اندیشه خود بل بخاطر کارهایی که کردند. هنوز خاطره بمب گذاریهای متعدد تهران در حافظه ها باقیست هنوز مردم به یاد دارند زمانی که رزمنده ها در خط مقدم جبهه کشته می شدند عده ای اسلحه بدست به خیابانهای تهران می ریختند و در داخل شهر کشتار به راه می انداختند. هنوز داغ جوانانی که به ناحق طعمه این افراد شدند در دل خانواده هایشان مانده. پس چگونه است که این فرد به خود اجازه می دهد از این عده حمایت کند.ا&lt;br&gt;من مخالف آزادی اندیشه نیستم، بلکه مانند مولایم معتقدم هر گروه با هر اندیشه ای تا زمانی که دست به سلاح نبرده اند حق دارند مانند دیگران زندگی کنند. علی (ع) تا زمانی که خوارج شمشیر بدست نگرفته بودن با آنها مدارا کرد، حتی وقتی سلاح به دست شدند نیز چندین پیک فرستاد که به خویشتن باز گردید، اما ... .ا&lt;br&gt;من معتقدم کسانی که بقول "علی باقری" با تیغ موکت بری به جان مردم افتاده بودند حق زندگی نداشتند و نباید کسی از ماجراهای دهه شصت شرمنده باشد. آنهایی باید شرمنده شوند که وقتی دیدند مردم از آنها روی گردانند به زور متوسل شدند. آیا آن پسر می داند که به همان تعداد اعدام شده ها افراد بیگناه نیز در جریان ترورها و بمب گذاریها کشته شدند&lt;br&gt;&lt;span&gt;&lt;a href="http://otoban.blogfa.com/comments/?blogid=otoban&amp;postid=112&amp;timezone=12642"&gt;نظرات&lt;/a&gt;&lt;br&gt;ا................و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/28/1588-1585-1605-1606-1583-1607-1606-1740-1587-1578-1740-6190643/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-05-22:/2009/05/22/76-80-2-22-22-6159161/</id><title>خرداد ماه حماسه ها</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/22/76-80-2-22-22-6159161/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-05-22T19:19:17+02:00</published><updated>2009-05-22T19:25:43+02:00</updated><content type="html">	&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
	&lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;خرداد ماه حماسه ها آغاز شد.برای ما ایرانیان خرداد ماه حماسه است. حماسه های مختلف. فکر نمی کنم که در ماههای دیگر به اندازه خرداد حوادث مهم و تاثیرگذار داشته باشیم. دوم خرداد روز حماسه مردمی است که با حضور خود در انتخابات 76 و رای دادن به جبهه اصلاحات حماسه ای خلق کردند که تا کنون تکرار نشده. مشارکت 80 درصدی مردم در انتخابات دوم خرداد و رای بیست میلیونی به خاتمی گویای همه این مسائل است.ا&lt;br&gt; اما مهمتر از دوم خرداد، سوم خرداد است که برای تک تک ایرانی ها یک روز غرور آفرین است. روزی که ما به ایرانی بودن خود افتخار می کنیم. سوم خرداد روز آزاد سازی خرمشهر روز پس گرفتن خاک وطن از بیگانه است. سوم خرداد روز یادها و خاطره هاست. یاد و خاطره ای از شهیدانی چون جهان آرا. سوم خرداد روزی است که ما به تاریخ خود ببالیم، چراکه در جنگی نا برابر حتی سانتی متری از خاک خود را به دشمن ندادیم.ا&lt;br&gt; ولی اگر نبود قیام پانزده خرداد، انقلابی هم در کار نبود.قیامی که اولین نطفه های انقلاب را در خود پرورش داد. قیامی که توسط حکومت وقت به خاک و خون کشیده شد. قیامی که صدای تغییر را در جامعه به گوش همگان رسانید که ایران نیاز به تغییر دارد. آنهم نه تغییر نخست وزیر و جابجایی هویدا و بختیار و ... بلکه تغییری اساسی تر از آنچه می توان متصور شد. تغییر حکومت. به راستی امام ما خوب درک کرد عظمت پانزده خرداد را.ا&lt;br&gt; اکنون ملت ما در انتظار روزی است تا در خردادماه حماسه ای دگر بیافریند. حماسه ای که جوانه شود در اذهان همه و در تاریخ مملکت به ثبت رسد. مردم منتظر روزی هستند که در خرداد دو عدد 2 در کنار هم قرار گیرد و روز 22 را نشان دهد. مردم ما می خواهند ثابت کنند که در دنیا تک هستند در باب حماسه آفرینی و نشان دهند که هنوز دوران حماسه ها نگذشته است. ملت ایران در 22 خرداد با حضور در پای صندوقهای رای برای اولین بار کاری را می کنند که در این 30 ساله انقلاب نظیر نداشته. آنها با رای خود و انتخاب رئیس جمهوری دگر موجب می شوند تا این مطلب در تاریخ ثبت شود که برای اولین بار یک رئیس جمهور چهارسال زمامداری کرد و نه بیشتر&lt;br&gt; در ضمن تا یادم نرفته بگم که خرداد ماه تولد من هم هست. پس واقعا ماه حماسه هاست&lt;br&gt; &lt;span&gt;&lt;a href="http://otoban.blogfa.com/comments/?blogid=otoban&amp;postid=110&amp;timezone=12642"&gt;نظرات&lt;/a&gt;&lt;br&gt; ا.................و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
	&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/22/76-80-2-22-22-6159161/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-05-21:/2009/05/21/1606-1608-1588-1578-1607-1575-1740-1575-1586-1605-1582-1605-1604-1576-1575-6154282/</id><title>نوشته ای از مخملباف</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/21/1606-1608-1588-1578-1607-1575-1740-1575-1586-1605-1582-1605-1604-1576-1575-6154282/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-05-21T20:36:35+02:00</published><updated>2009-05-21T20:36:35+02:00</updated><content type="html">	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;محسن مخملباف:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;به مادرم زنگ می زنم و می پرسم: مادر به کی رای می دی؟ می گه:مادر جون، تو که نبودی، دیوارها نم کشید. سقف خونه ترک برداشت، رفتم سر کوچه مون بنایی بود. یکی داشت یک خونه ای رو  با کلنگ خراب می کرد ، گفتم:" آقا خدا خیرت بده. بیا این خونه رو تا سقفش نیومده روی سرمون ،درستش کن.ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;"&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;گفت:" خانوم من یک ... ام .کارم خراب کردنه. اگه می خوای خونه تو خراب کنی، بده دست من. اما اگه می خوای درستش کنی، برو یک مهندس پیدا کن.ا&lt;br&gt;خودم: فراموش نکنیم این اتخابات تنها یک مهندس دارد و بس&lt;br&gt;&lt;span&gt;ا.........و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/21/1606-1608-1588-1578-1607-1575-1740-1575-1586-1605-1582-1605-1604-1576-1575-6154282/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-05-19:/2009/05/19/1711-1601-1578-1711-1608-1740-1740-1570-1586-1575-1583-1576-1607-1607-1605-1578-1583-1608-1587-1578-1575-6143528/</id><title>گفتگویی آزاد به همت دوستان</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/19/1711-1601-1578-1711-1608-1740-1740-1570-1586-1575-1583-1576-1607-1607-1605-1578-1583-1608-1587-1578-1575-6143528/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-05-19T20:09:34+02:00</published><updated>2009-05-19T20:09:34+02:00</updated><content type="html">	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;بعد از گذشت 4 سال بالاخره شرایطی در دانشکده بوجود امد تا همه طیفها بتوانند در آن از خواست خود بگویند.ا&lt;br&gt;امروز به همت تعدادی از بچه های خوب دانشکده، در حیاط شرایطی بوجود آمد که دانشجوها بتوانند آزادانه به اظهار نظر خود در مورد انتخابات بپردازند، از کاندیدای خود دفاع کنند و ضمن بیان دلایل انتخاب خود به نقد (نه تخریب) کاندیداهای دیگر بپردازند.زمان دو ساعته که برای بحث در نظر گرفته شده، با توجه به تعداد حاضرین خیلی کم بود (البته چاره ی دیگر نبود). استقبال خوبی از این پاتوق به عمل آمد. بچه ها تقسیم شده بودند به دو گروه حامیان میرحسین (اکثریت) و حامیان احمدی نژاد (اقلیت) هر کدام به طرح مباحث خود پرداختند و در صورت لزوم کسی که می توانست به آنها پاسخ می داد و در رد و یا تایید آن مطلبی کوتاه می گفت.ا&lt;br&gt;به نظرم در روزهای آینده تعداد استقبال کنندگان افزایش بیابد&lt;br&gt;با موافقت هر دو طیف قرار شد این گفتگوهای آزاد در روزهای آینده نیز برگزار شود. امیدوارم با تیز هوشی و همت بانیان این گفتگو در روزهای بعد نیز جلسه به سوی تشنج نرود. از حق نگذریم که بچه ها توانستند به عنوان تجربه اول خیلی خوب جلسه امروز را اداره کنند، اگرچه در بعضی مواقع هم نتوانستند جهتگیری خود را کنترک کنند. دست همگیشان درد نکند.ا&lt;br&gt;امروز میرحسین و کروبی در نامه های جداگانه ای نسبت به عملکرد ضعیف و جانبدارانه صداوسیما اعتراض کرده بودند. &lt;a href="http://www.kalemeh.ir/vdcd.k0j2yt09sa26y.html"&gt;میرحسین نامه ای خطاب به روئسای قوای مقننه و قضائیه و همچنین دادستان کل کشور&lt;/a&gt; مراتب اعتراض خود را اعلام کرد. &lt;a href="http://www.kalemeh.ir/vdcg.t97rak93upr4a.html"&gt;شیخ مهدی کروبی هم در نامه ای سرگشاده خطاب به ضرغامی &lt;/a&gt;مطالبی بر زبان آورده که خواندنش خالی از لطف نیست. اما نکته جالبتر &lt;a href="http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=48568"&gt;اعتراض نماینده ولی فقیه در سپاه به سانسور احمدی نژاد &lt;/a&gt;در تلویزیون است. احمدی نژادی که همیشه یک پای ثابت تلویزیون است و به قول یکی از دوستان مدتی قبل در بین پخش تصاویر احمدی نژاد فوتبال هم پخش شد ( اشاره دارد به بازی ایران و عربستان)ا&lt;br&gt;&lt;span&gt;&lt;a href="http://otoban.blogfa.com/comments/?blogid=otoban&amp;postid=109&amp;timezone=12642"&gt;نظرات&lt;/a&gt;&lt;br&gt;ا.................و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/19/1711-1601-1578-1711-1608-1740-1740-1570-1586-1575-1583-1576-1607-1607-1605-1578-1583-1608-1587-1578-1575-6143528/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-05-18:/2009/05/18/1705-1604-1605-1607-1575-1740-1583-1585-1576-1575-1585-1607-1705-1604-1605-1607-1587-1576-6137219/</id><title>کلمه ای درباره کلمه سبز</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/18/1705-1604-1605-1607-1575-1740-1583-1585-1576-1575-1585-1607-1705-1604-1605-1607-1587-1576-6137219/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-05-18T19:53:01+02:00</published><updated>2009-05-18T19:53:01+02:00</updated><content type="html">	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;صبح امروز برای خرید روزنامه ای به دکه روزنامه فروشی رفتم که امروز اولین شماره اش چاپ می شد. ولی بر خلاف انتظارم آنچه بر پیشخوان روزنامه فروشی دیدم به واقع افتضاح تر از یک روزنامه درپیت دهه بیست بود. روزنامه کلمه سبز به صاحب امتیازی میرحسین موسوی، مدیر مسئولی علیرضا حسینی بهشتی و سردبیری علیرضا بهشتی شیرازی، امروز با چاپ نخستین شماره خود به جامعه مطبوعاتی وارد شد. ولی چه وارد شدنی؟، کاش هیچ وقت اینگونه وارد نمی شد. چند برگی که کنار هم با لوگوی "کلمه سبز" قرار گرفته بودن به هر چیزی شبیه بودند جز یک روزنامه. طراحی لوگو افتضاح، چینش صفحه اول افتضاح تر و در آخر سر هم مطالب از همگی افتضاح تر. به راستی وقتی کسی تاکنون سابقه سردبیری ندارد نمی توان از آن بیشتر انتظار داشت. لوگوی طراحی شده هم زشت و هم بد خوان است و از اندازه معمول هم بزرگتر است. چینش و یا "لیوت" صفحه اول بیشتر شبیه هفته نامه های زرد است تا روزنامه، قرار گرفتن تیترهای داخل صفحات در بالای صفحه اول با فونت درشت و استفاده بی مورد از رنگ در کنار آنها، قرار گرفتن ناموزون عکسها در کنار هم بطوری که توازن صفحه را برهم زده است، مشخص نبودن تیتر و عکس اول، و در انتها شلوغ بودن نیم تای صفحه اول بطوریکه چشم در انتخاب تیترها دچار مشکل می شود. همه این موارد در کنار مطالب بسیار ضعیف و بی محتوای صفحات داخلی، در ذهن خوانندگان تداعی یک بولتن انتخاباتی می کند تا روزنامه ای حتی معمولی. انتخاب مطالب همگی از سایت کلمه، و سوگیری شدید در انتخاب مطالب و جهتگیری شدید انها  حتی در مطالب ورزشی هم مشهود است و مضموم همگی آنها میرحسین است و نه کس دیگر. این مطلب هم درست است که وظیفه اصلی این روزنامه در آستانه انتخابات شناساندن هر چه بیشتر میرحسین موسوی به مردم است، و این کار هم حدی دارد و به قول دوستی "نه در این حد".ا&lt;br&gt;شماره اول این روزنامه حسابی دلسردم کرد. دلسردی ام آنجا بیشتر شد که یاد حرف استاد مختاریان افتادم که می گفت: روزنامه بالغ متولد میشه&lt;br&gt;&lt;a href="http://www.ghalamnews.ir/news-14222.aspx"&gt;گویا دولتیان در همایش فرهنگیان که در اردوگاه شهید باهنر برگزار کرده به هر نفر یک چک پول صد هزار تومانی هدیه داده اند&lt;/a&gt;&lt;br&gt;&lt;a href="http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=48380"&gt;شنیده شده در پی پخش بنهای خریدی به مبلغ 50 هزار تومان بین دانشجویان کوی دانشگاه از سوی دولت اوضاع کوی آشفته شده است&lt;/a&gt;&lt;br&gt;میرحسین امروز در یزد &lt;a href="http://www.kalemeh.ir/vdcd.z0j2yt09ja26y.html"&gt;نظر صریح خود را در مورد نهضت ملی اعلام کرد&lt;/a&gt;. او گفت: من از حمایت همه احزاب استقبال می کنم، ولی با نهضت ملی اختلاف نظر دارم اما این اختلاف نظر موجب نمی شه که آنان را به عنوان یک شهروند نادیده بگیرم &lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;پ.ن.1. امروز رفتم آموزش. بهم تذکر دادند که یک واحد کم پاس کردم علت را جویا شدم. گویا مربوط به کاهش تعداد واحدهای گرافیک و صفحه آرایی می شود. فعلا مانده ایم لنگ در هوا&lt;br&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;a href="http://otoban.blogfa.com/comments/?blogid=otoban&amp;postid=108&amp;timezone=12642"&gt;نظرات&lt;/a&gt;&lt;br&gt;ا................و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/18/1705-1604-1605-1607-1575-1740-1583-1585-1576-1575-1585-1607-1705-1604-1605-1607-1587-1576-6137219/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-05-16:/2009/05/16/1711-1601-1578-1605-1607-1605-1578-1585-1740-1606-1670-1740-1586-1605-1588-1575-1585-1705-1578-1576-1575-1604-1575-1587-6126220/</id><title>گفت: مهمترین چیز مشارکت بالاست</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/16/1711-1601-1578-1605-1607-1605-1578-1585-1740-1606-1670-1740-1586-1605-1588-1575-1585-1705-1578-1576-1575-1604-1575-1587-6126220/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-05-16T19:20:44+02:00</published><updated>2009-05-16T19:20:44+02:00</updated><content type="html">	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;امروز به دعوت تعدادی از دوستان به دانشگاه شاهد رفتم. برای رفتن به آنجا هم وسیله ای بهتر از مترو وجود ندارد. ایستگاه شهر ری را رد کرده بودیم که پسر جوانی که خود مچ بند سبزی به دستش بسته بود به مچ بند من اشاره ای کرد و گفت: میر حسین؟ به نشانه تایید سر تکان دادم. گفت: ما مخلصیم. گفتم ما بیشتر. از ستاد پرسید گفتم من خودم هر شهروند یک ستادم، با جایی در ارتباط نیستم. صحبت بازدید دیروز میرحسین از نمایشگاه شد، مردی که کنار من نشسته بود شروع کرد به صحبت کردن می گفت از همایش معتمدان ستادهای میرحسین داره برمی گرده. اصرار زیادی داشت که هرچه می توانیم باید مشارکت مردمی را افزایش دهیم.ا&lt;br&gt;دوستان به استقبالمان آمده بودند جلوی در دانشگاه. مدتی بود که محمد را ندیده بودم. به سمت دانشکده علوم انسانی راهی شدیم تا به کلاس پزشک قانونی برویم. بعد از کلاس بحثهای انتخاباتی داشتیم. خوشحالم که تقریباً 90 درصد قشر فرهیخته و تحصیل کرده به میرحسین رای می دهند. اگر پنج میلیون دانشجو داشته باشیم 4میلیون رای آنها در سبد میرحسین ریخته می شود. البته اگر آنها هم که قصد شرکت ندارند به پای صندوقها بیایند.ا&lt;br&gt;همیشه افسوس امکانات دانشگاه شاهد را می خورم، تقریباً همه چیز برای دانشجویان فراهم است، امکانات علمی، فرهنگی و تفریحی. دوست داشتم دانشجوی دانشگاه شاهد بودم چون جدا از امکاناتی که دارن نوع دوستیها و رفاقتهایشان هم مثال زدنیه. با اینکه سه چهار بار به دعوت دوستان به آنجا رفتم ولی بجز دو هم مدرسه ای که در آنجا دارم تعدادی دوست پیدا کرده ام که ارزش دوستی رو به خوبی می دونن.ا&lt;br&gt;امروز احمدی نژاد دیداری چهره به چهره داشت با مردم تهران. در یکی از این دیدارها دست یه بچه سه، چهار ساله رو به زور گرفته بود تا باهاش حرف بزنه، بیچاره بچه که هر چه زور می زد نمی تونست فرار کنه.ا&lt;br&gt;این نوشته هم تا اینجا همه چیز نوشت شد.ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;پ.ن.1.همیشه حس می کنم خیلی بیشتر از چیزی که از دوستی با عده ای نصیبم میشه دارم هزینه می کنم&lt;br&gt;پ.ن.2. شما رو بخدا کارهایی که یکی برایتان انجام میده رو یه جایی بنویسید تا مدام بهش نگید تو برای من کاری نکردی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;a href="http://otoban.blogfa.com/comments/?blogid=otoban&amp;postid=106&amp;timezone=12642"&gt;نظرات&lt;/a&gt;&lt;br&gt;ا............و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/16/1711-1601-1578-1605-1607-1605-1578-1585-1740-1606-1670-1740-1586-1605-1588-1575-1585-1705-1578-1576-1575-1604-1575-1587-6126220/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-05-14:/2009/05/14/1575-1581-1587-1575-1587-1582-1591-6116547/</id><title>احساس خطر</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/14/1575-1581-1587-1575-1587-1582-1591-6116547/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-05-14T19:43:40+02:00</published><updated>2009-05-14T19:43:40+02:00</updated><content type="html">	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;میرحسین باید 4 سال پیش احساس خطر می کرد&lt;br&gt;این جمله ای بود که عده ای از دوستانی که نمی خواهند به نخست وزیر سابق رای دهند، عنوان می کنند. آنها از میرحسین گله دارند که چرا زمانی که بهت احتیاج داشتیم پا در عرصه نگذاشتی؟ چرا شروطی را مطرح کردی که تحقق آنها غیر ممکن بود؟ چرا حالا که خاتمی اعلام حضور کرده وارد عرصه می شوی؟&lt;br&gt;شاید بتوان به این دوستان حق داد. چرا که در این 4 ساله آنقدر به آنها فشار آمده که تنها میرحسین را بدلیل عدم حضور در انتخابات گذشته مقصر آن می دانند. اما انصاف نیست مهندس موسوی را مقصر پنداشتند. موسوی طبعاً نمی توانست در گذشته احساس خطر کند. در جایی که شخصی مانند هاشمی رفسنجانی که اکنون از حامیان اصلی مهندس به شمار می رود، در صحنه حضور داشت و از میان اصلاح طلبان هم معین و کروبی پا در عرصه گذاشته بودند. شاید اگر موسوی کاندیدای دوره نهم می شدهمین منتقدان امروز باز انتقاد می کردند که چرا؟ چرا با حضور این اشخاص آمدی؟&lt;br&gt;حال سوال اینجاست که موسوی باید از چه احساس خطر می کرد. آیا اوضاع سیاست داخلی کشور خطرناک بود و یا پرونده ای از ایران در شورای امنیت مطرح شده بود، اوضاع اقتصادی کشور در بحران بسر می برد و یا اینکه در عرصه های علمی و فرهنگی مشکل داشتیم. نه خیر دوستان یک مرد عاقل احساس خطر نمی کند در چنان شرایطی بلکه در آرامش به کارهای خود می پردازد، مخصوصاً که افرادی مثل هاشمی در صحنه حضور داشتند.ا&lt;br&gt;موسوی اکنون پا به عرصه گذاشته است. بعد از بیست سال از پشت پرده های سیاست و مشاوره به رسانه های جمعی وارد شده است چون احساس خطر کرده. آری احساس خطری که در تک تک افراد وجود دارد. همان احساسی که موجب شد خاتمی بارها به دنبال میرحسین برود از برای کاندیداتوری، احساس خطری که هاشمی را وادار به اعلام حمایت از کاندیداتوری موسوی کرده است، احساس خطری که باعث شده رضایی کشور را در لبه پرتگاه بداند، احساس خطری که حسن روحانی را به انجام سخنرانیها مجبور می کند، و از همه مهمتر احساس خطر از به خواب رفتن دوباره کروبی!ا&lt;br&gt;کروبی چهارسال پیش گفت من شب دو ساعت خوابیدم بلند شدم دیدم احمدی نژاد پیروز شده!! سوال من از شما این است که آیا کروبی چهار سال پیش توانست حق خود را از شمارش آرا بگیرد؟ چه تضمینی وجود داشت که او دوباره بخواب فرو نرود؟ اگر خوابید آیا می تواند حق خود را بر خلاف گذشته بگیرد و یا کارش به جایی نمی رسد و تنها به نوشتن نامه ای به جنتی اکتفا می کند؟&lt;br&gt;اینها احساس خطرهایی است که موجب ترغیب موسوی به حضور در عرصه انتخابات شده است. خطر از خوابیدن دوباره کروبی و پیروزی احمدی نژاد. خطر از دو برابر شدن این چهار سال&lt;br&gt;پ.ن.1. چرا دوستان فکر می کنند هر بگو مگویی دعواست؟ یعنی دوتا دوست نمی تونند با هم بحث کنند؟&lt;br&gt;پ.ن.2. جمعه ساعت 10صبح میرحسین به نمایشگاه کتاب میره. منم میرم شما هم بیاین&lt;br&gt;پ.ن.3 احتمالا پرویز مظلومی در آینده ای نزدیک به عنوان سرمربی استقلال معرفی بشه&lt;br&gt;پ.ن.4. این روزا حوصله هیچ کاری رو ندارم. دلم برای ترم یک و دو و سه تنگ شده. برای واحدهای کاشی شماری که با مرتضی و هادی پاس می کردیم&lt;br&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;a href="http://otoban.blogfa.com/comments/?blogid=otoban&amp;postid=103&amp;timezone=12642"&gt;نظرات&lt;/a&gt;&lt;br&gt;ا.....................و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/14/1575-1581-1587-1575-1587-1582-1591-6116547/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-05-13:/2009/05/13/1587-1740-1585-1608-1586-1578-1575-1575-1606-1578-1582-1575-1576-1575-6110662/</id><title>سی روز تا انتخابات</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/13/1587-1740-1585-1608-1586-1578-1575-1575-1606-1578-1582-1575-1576-1575-6110662/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-05-13T20:36:18+02:00</published><updated>2009-05-13T20:48:34+02:00</updated><content type="html">	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;اول: دیروز نامه نگاریهایی داشتم با مهدی جلیلی، ناراحت بود که چرا از وی نقل قول کذب کردم. توضیح دادم که نقل قول از شما نبود و از دوستی دگر بود. با این حال حس می کنم حق با اوست. اما دیروز تمرین خوبی بود برای مواجه شدن با جنگهای رسانه ای، خوشحالم که تقابل اینچنینی اجازه داد تا تمرینی داشته باشم برای آینده، آنهم با دوستی مثل مهدی که کم نمیآره در این جور مسائل. بهرحال ازش بخاطر مطالبی که شاید دلگیر شده عذر خواهی می کنم. متذکر می شوم که این آصلا دعوا نبود و همش بازی بود با آموخته ها&lt;br&gt;دوم: از این لحظه تا پایان زمان رای گیری 30 روز بیشتر باقی نمانده. کاندیداها به تحرک افتادن. در مناظره ای که در دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران بین نمایندگان آنها بود حرف جالبی از نماینده احمدی نژاد شنیده شد، وی برنامه نود را حاصل و دستاورد نقد پذیری دولت نهم دانسته. و در جایی دیگر حامیان دولت نهم گفته اند که در این مدت 4 ساله صد هزار پروژه توسط این دولت انجام شده و در مقابل 40 هزار دروغ هم در مورد عملکرد دولت نهم گفته شده. پیش از این نیز رئیس سازمان تربیت بدنی مدعی شده بود که در این مدت 12 هزار جلسه با مدیران داشته است. با این حساب روزی 68 پروژه در کشور به اجرا و بهره برداری رسیده. شگفتا در این سرعت و عملکرد&lt;br&gt;سوم:  امروز میر حسین در ادامه سفرهای خود به یاسوج و سپس بوشهر رفت.کروبی در اصفهان سخنرانی کرد و محسن رضایی هم در دانشگاه شریف با دانشجویان دیدار کرد. احمدی نژاد هم طبق معمول با حضور در جعبه جادو میهمان تمام ایرانیان بود. در این دیدارها میرحسین از مردم یاسوج بخاطر شعار ماندگار "مرگ بر سیب زمینی" به نیکی یاد کرد و کروبی هم برای مظلومیت دانشجویان در اصفهان به همراه آنان گریست.ا&lt;br&gt;&lt;span&gt;ا...................و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/13/1587-1740-1585-1608-1586-1578-1575-1575-1606-1578-1582-1575-1576-1575-6110662/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-05-12:/2009/05/12/2-4-6104314/</id><title>جوابیه ای به یک تکذیبیه (قسمت دوم)ا</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/12/2-4-6104314/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-05-12T19:24:23+02:00</published><updated>2009-05-12T19:36:34+02:00</updated><content type="html">	
	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;پاسخ دوباره دوست خوب مهدی جلیلی در مورد توضیحات اینجانب&lt;br&gt;&lt;span&gt;امير جان قصدم از نوشتن كامنت براي مطلبي كه در پايين نوشته بودي اغاز جدل نبود و تو رو باهوش تر ازين ميدونم كه جان مطلب من رو دريافت نكرده باشي چرا كه به قول قدما "در خانه اگر كس است يك حرف بس است"و ميدونم در خانه اي كه از تو ميشناسم كس هست اما با وجود اينكه ميدونم حرف و منظور من رو در كامنت قبلي فهميدي بخاطر اينكه تمريني بينمون باشه براي اينكه اگر در اينده درگير جدلي با دشمنانمون در حوزه كاريمون شديم تجربه اين كار رو داشته باشيم دلم مي خواهد اين سياه مشق رو ادامه بدم تا هم تجربه اي براي من باشه هم براي تو و هم براي دوستاني كه ما رو ميشناسن تا بدونن دوستي و صميميت ميان دو فرد باعث نميشه تا از پاسخ دادن به هم طفره برن...ايرادي كه من گفته بودم عملا در پاسخ تو به حرف من بي جواب مونده و اون هم اينكه اساسا شما چرا صحبتي رو كه به صحت اون اعتماد نداريد به فردي نسبت ميدي؟ كه اين آشكارا از اصول حرفه اي روزنامه نگاري كه شما در مورد زندگي چهارساله تون باهاش نوشتيد منافات داره مورد ديگر هم اينكه نحوه ي بيان شما در مورد ادعاي روشنفكري بنده و موضوع  توهين به مقدسات داراي كژتابي مشهودي هستش كه عمدا يا سهوا در جمله بندي شما شكل گرفته و اين تكليفي رو از دوش شما بر نمي داره...يادمون باشه ابتر گذاشتن سخن و نقل قول ناقص حرفها و اتفاقات هم از اخلاق حرفه اي به دور هستش &lt;br&gt;امير جان دنياي روزنامه نگاري كه من تو كار آموزهاي ساده و دست چندمي در اون بيشتر نيستيم دنياي تجربه است و چه بهتر اين تجربه ها با دوستاني شكل بگيره كه در رديف صلاح خواهان ما هستند ...اميرجان بهتره به جاي موضع گيري در برابر حرفهاي من به اين فكر كني كه جواب درست جواب دندان شكن نيست جواب منطقي و معقوله...جوابي كه بتونه تجربه ما رو بالاتر ببره تا شايد ازش باري ببنديم براي فردا ها&lt;br&gt;آينه چون نقش تو بنمود راست&lt;br&gt;خود شكن آيينه شكستن خطاست&lt;br&gt;&lt;span&gt;پاسخ بن بست&lt;br&gt;دوست عزیز ابتدا لازمه که خدمت شما عارض بشم که من مدتهاست که خود را شکسته ام و ازم تنها آینه ای باقیست برای انعکاس واقعیت. فکر می کنم که هر دو خوب می دانیم که چه می کنیم و چه می نویسیم. من اگر نوشتم دعوای رسانه ای بخاطر جذابیتی بود که این کار می تواند برای شما و بنده داشته باشد، وگرنه از نظر من هیچ صدمه ای به رابطه دوستی ما در خارج از این دنیای مجازی نمی زند، و فکر می کنم که در این دنیا ی مجازی هم دشمنی با هم نداریم و فقط به دلیل تضادهای فکری است که دست به این تیپ نامه نگاریها می زنیم و من از این عمل استقبال می کنم، مدتها بود که منتظر چنین برنامه هایی بودم که بین بچه ها و دوستان پیش بیاید تا با نوشتن بیشتر آشنا بشویم.ا&lt;br&gt;در مورد کژتابی جمله های من هم فکر می کنم شما در اشتباه هستید چرا که اولاً من هیچ لزومی نمی بینم برای بیان یک نقل قول ساده از یک نفر آنهم در یک نوشته ی غیر رسمی و خاطره وار حتما در جستجوی ماهیت و اصالت این نقل قول بروم. ثانیاً در مورد توهین به مقدسات هم لازمه شما، دوستی که کمتر به نوشته های این جانب رجوع می کنید و آنها را در موارد نادر می خوانید، بدانید که جریان اتهام کمیته انضباطی به شما و مضحک بودن ادعای آنها کاملا برای خوانندگان بن بست آشناست و هیچ نقطه تاریکی ندارد، چراکه در همان زمان من در مطلبی بطور مفصل به این موضوع پرداخته بودم و شرح ماوقع را نوشته بودم. پس الزامی در دوباره پرداختن به این موضوع ندیدم و تنها اشاره ای کردم و سخنی را ابتر نگذاشته ام چرا که نوشته های گذشته گویای آن است.ا&lt;br&gt;دوست گلم من هیچگاه مثل شما به ادبیات و شعر و شاعری علاقه ای نداشتم و به طبع نمی توانم با شعر پاسخی به شما بدهم. در پاسخ اول سعی شد تا نوشته از هرگونه شائبه ی گارد گرفتن و دندان شکنی بدور باشد و فکر می کنم جوابهایی که دادم، تک تک بندها بدور از موضع گیری است و تنها در جریان روشنگری و شفاف سازی نوشته شده اند.ا&lt;br&gt;نحوه تنظیم آن هم تنها بدلیل درخواست شما برای قانونی رفتار کردن، بطور نیمه رسمی بود، و منظور دیگه ای در پشت آن مدنظر نیست.ا&lt;br&gt;اما در مورد اظهارات شما در مورد صلاحیت کروبی و خطاب کردن یک فرد با نام دیرحسین موسوی باید بگویم که شاید شما انتظار داشتید که آقای نخست وزیر 4 سال پیش پا به عرصه بگذارد و احساس خطر کند. اگر همین دلیل شما است باید برای ما و دوستان توضیح بدهید که چرا باید احساس خطر می کرد؟ در شرایطی که تورم رو به کاهش بود و در سیاست خارجی هم مشکلی نداشتیم و از لحاظ امنیت داخلی و رشد علمی-فرهنگی در شرایط خوبی به سر می بردیم. در شرایطی که از میان نامزدها همگی بجز یک مورد (که متاسفانه رای آورد) از صلاحیت کافی برخوردار بودند. باید از حضور کروبی احساس خطر می کرد یا هاشمی؟&lt;br&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;منتظر پاسخ شما هستم&lt;br&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;a href="http://otoban.blogfa.com/comments/?blogid=otoban&amp;postid=102&amp;timezone=12642"&gt;نظرات&lt;br&gt;&lt;/a&gt;ا................و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
	
	&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/12/2-4-6104314/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-05-12:/2009/05/12/1580-1608-1575-1576-1740-1607-1575-1740-1576-1607-1740-1705-1578-1705-1584-1740-1576-1740-6102803/</id><title>جوابیه ای به یک تکذیبیه</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/12/1580-1608-1575-1576-1740-1607-1575-1740-1576-1607-1740-1705-1578-1705-1584-1740-1576-1740-6102803/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-05-12T14:56:17+02:00</published><updated>2009-05-12T19:38:21+02:00</updated><content type="html">	&lt;p&gt;&lt;span&gt;تکذیبه ارسالی دوست گرامی &lt;a href="http://www.vaje1.blogfa.com/"&gt;مهدی جلیلی&lt;/a&gt; در مورد مطالب پست قبلی با عنوان "امروز" و جوابیه ای که بن بست به آن داد&lt;/span&gt;&lt;br&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;امیر جان از شما که چهار سال مثلا روزنامه نگاری خوندی بعیده نقل قولی بکنی که صحتش برات جای تردید داره ...این کار تو نیست برادر کار برادر شریعتمدار و نوچه هاش در روزنامه وزین کیهانه که برای زدن حرف خودشون یه حرف دیگه رو بذارن تو دهن یه آدم دیگر ...من نه طرفدار احمدی نژادم نه ایشون تو شهر ما دوتا کارخونه ساخته که اگر هم میساخت بازهم نمی گفتم...اما اون دوستی که از قول من نقل قول کرده احتمالا کژتابی داشته و موضع من در تفاوت عوام فریبی و ایدئولوژی مداری در رفتار رو نفهمیده ...به هر ترتیب زندگی جای تجربه کسب کردن و یاد گرفتنه ...امیدوارم این تجربه ای باشه که وقت دست بردن به قلم تو دنیای واقع و مجاز اول صحت داشته هات رو بسنجی و بعد دست به نوشتن ببری...به وحید اقدسی هم بگو خاطرش رو میخام ازش بعید بود این حرف رو از زبون ما قبول کنه ...مگر مارو این طور شناخته...در ضمن اینم بهش بگو از اومدن میر حسین موسوی هم زیاد ذوق زده نشه چون اگر میر حسین نصف درایت کروبی رو داشت خطر رو چهار سال پیش احساس می کرد نه الان...در مورد توهین به مقدسات و اون حرفایی هم که نوشتی باید بگم من هیچ وقت به مقدسات مردم سرزمینی که باهاشون بزرگ شدم توهین نکردم و این ها برچسب های کمیته انضباطی برای تهدید بچه ها و کنار زدن اونها بود که شنیدنش از زبون شما در نوع خودش اون هم با اضافه کردن اینکه من ادعای روشنفکری دارم جای تعجب داره&lt;br&gt;برات آرزوی موفقیت می کنم&lt;br&gt;در ضمن طبق قانون مطبوعات باید جوابیه من رو در همون جایی که مطلبت رو قرار دادی قرار بدی تا به سمع و نظر دوستان برسه خاصه وحید اقدسی عزیز و کاظم فصیحی که این مطلب رو لینک کرده برام...ا&lt;br&gt;من ارچه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه&lt;br&gt;هزار شکر که یاران شهر بی گنهند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;br&gt;و اما پاسخ بن بست&lt;br&gt;برادر گرامی جناب آقای&lt;a href="http://www.vaje1.blogfa.com/"&gt; مهدی جلیلی&lt;/a&gt;&lt;br&gt;دوست محترم و نویسنده وبلاگ &lt;a href="http://www.vaje1.blogfa.com/"&gt;ثلث اول&lt;br&gt;&lt;/a&gt;باتوجه به مطالب مندرج در پستی با تیتر "امروز" و تکذیبیه ارسالی شما به استحضار می رساند&lt;br&gt;الف: اینجانب هرگز نقل قول مستقیمی از شما در نوشته ام به کار نبرده و تنها اشاره ای کرده ام به آنچه امروز شنیده ام «ازش نقل قول جالبی شنیدم، گفت: مهدی جلیلی از احمدی نژاد حمایت میکنه دلیلش هم اینه که معتقده احمدی نژاد کار کرده،مثلا در شهر آنها 2 کارخانه ساخته که مردم برن سر کار.» و آنرا در این نوشته آورده ام. در این نوشته تنها اشاره ای شده به سخنان "&lt;a href="http://www.mahdisa66.blogfa.com/"&gt;پنجره&lt;/a&gt;" و این تنها، نقل قول از جانب او بود و نه شما.ا&lt;br&gt;ب: در مورد ادعای روشنفکری هم باید متذکر شوم که در این نوشته به هیچ وجه قصد توهین به شخص شما را نداشته ام و فقط اظهار کرده ام که از کسی با این طرز تفکر شنیدن این کلمات بعیده&lt;br&gt;ج: در مورد توهین به مقدسات اسلام هم باید بگویم که این عبارت عین اظهارات خود شما بود که اینجانب با گوشهای خودم شنیدم. گفتید: در کمیته انضباطی بهم گفتن تو به مقدسات اسلام توهین کردی، گفتم نه من کی به مقدسات اسلام توهین کردم؟، گفتند تو به شخص احمدی نژاد نوهین کردی.ا&lt;br&gt;و اینجانب تنها به دوستان خواننده ماجرای مضحک اتهام توهین به مقدسات اسلام (احمدی نژاد) را یادآوری کرده ام&lt;br&gt;د: باید خدمت شما عرض کنم که بنده مثلاً 4 سال روزنامه نگاری نخونده ام بلکه با آن زندگی و همواره سعی کرده ام در نوشته های خود، چه در روزنامه ها و خبرگزاریها و چه در وبلاگ شخصی ام اصول حرفه ای روزنامه نگاری را رعایت کنم.ا&lt;br&gt;در پایان اعلام می کنم وبلاگ بن بست حاضر است اگر مطلبی از سوی شما در این رابطه نوشته شد را منتشر کند&lt;br&gt;و من الله توفیق&lt;br&gt;امیر عابد نویسنده وبلاگ بن بست&lt;br&gt;&lt;span&gt;&lt;a href="http://otoban.blogfa.com/comments/?blogid=otoban&amp;postid=102&amp;timezone=12642"&gt;نظرات&lt;br&gt;&lt;/a&gt;ا................و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/12/1580-1608-1575-1576-1740-1607-1575-1740-1576-1607-1740-1705-1578-1705-1584-1740-1576-1740-6102803/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-05-11:/2009/05/11/1575-1605-1585-1608-6097829/</id><title>امروز</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/11/1575-1605-1585-1608-6097829/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-05-11T17:27:08+02:00</published><updated>2009-05-11T17:27:08+02:00</updated><content type="html">	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;امروز وحید اقدسی اومده بود تهران، با حضور وحید بازار بحثها هم داغ میشه. بحث روز هم که انتخابات بود، جالبه محمد هم از حامیان میرحسین شده. خوشحالم. سه نفری صحبت می کردیم دوستان ابراز نگرانی می کردند که شاید دوباره احمدی نژاد رای بیاره، من مخالف بودم. دلیلشان انعکاس ضعیف اخبار از صدا و سیما بود، و جواب من هم این بود که دو هفته حضور در تلویزیون برای نشان دادن چهره واقعی احمدی نژاد کافیه و راحت می توان روشنگری کرد.ا&lt;br&gt;بعد از ظهر سعی کردم بنده خدایی را مجاب کنم که هم در انتخابات شرکت کند و هم اینکه به میرحسین رای بدهد. اما طوری که خودش می گفت هنوز به 100 درصد نرسیده. ازش نقل قول جالبی شنیدم، گفت: مهدی جلیلی از احمدی نژاد حمایت میکنه دلیلش هم اینه که معتقده احمدی نژاد کار کرده،مثلا در شهر آنها 2 کارخانه ساخته که مردم برن سر کار. بهش گفت از قول من بگو کسی که زمان جنگ با اون بودجه ناچیز به بیشتر روستاها برق رسانید کار کرده یا این که با 200 میلیارد دلار مازاد درآمد نفتی دو تا کارخانه ساخته؟ و هنوز یک پروژه عظیممثل سد سازی و غیره از خودش نداشته؟&lt;br&gt;جای بسی تامل داره شنیدن  این صحبت رو از کسی که ادعای روشنفکری داره و خودش هم برای توهین به مقدسات اسلام (احمدی نژاد) به کمیته انظباطی رفته.ا&lt;br&gt;رکسانا صابری با یک مانور تبلیغاتی و انتخاباتی امروز از زندان آزاد شد. کسی که طبق گفته سخنگوی دستگاه قضا جرمش به جاسوسی ثابت شده است و نمی توان منکر آن شد. این اقدام دولت در پافشاری بر آزادی رکسانا در حالی صورت می گیرد که مدتی پیش حسین موسویان با اتهام جاسوسی از سوی رئیس جمهور متهم شد، اتهامی که هیچگاه ثابت نشد.ا&lt;br&gt;عملکرد شبکه خبر و اخبار بیست این شبکه را می توان تنها بخش موفق صدا و سیما در عرصه انتخابات دانست. با اینکه هنوز از مطلوب دور است.ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;ا..................و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/11/1575-1605-1585-1608-6097829/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-05-10:/2009/05/10/1575-1582-1576-1575-1585-1705-1608-1578-1575-1607-1575-1606-1578-1582-1575-1576-1575-6092466/</id><title>اخبار کوتاه انتخابات</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/10/1575-1582-1576-1575-1585-1705-1608-1578-1575-1607-1575-1606-1578-1582-1575-1576-1575-6092466/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-05-10T19:02:17+02:00</published><updated>2009-05-10T19:02:17+02:00</updated><content type="html">	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;میرحسین موسوی کاندیدای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری، امروز در سفری یک روزه از استان مرکزی دیدن به عمل آورد و با اقشار مختلف مردم دیدار کرد.ا&lt;br&gt;وی در جلسه پرسش و پاسخ با دانشجویان شرکت کرد و در پاسخ به سوالی گفت: &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.ghalamnews.ir/news-12429.aspx"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;مساله رفتن به سوییس بر اساس یک خواب و خیال و توهم است.ا&lt;br&gt;و&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt; ادامه داد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.ghalamnews.ir/news-12413.aspx"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt; کجاست آن نفتی که قرار بود سر سفره‌ها بیاید؟&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;و اما امروز از سوی دولت خبر می رسد که پاستور نشینان قصد دارن که در آستانه انتخابات به 5.5&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=47245"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt; میلیون نفر از روستاییان نفری 80 هزار تومان پرداخت کنند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;. این طرح در پوشش عرضه سود سهام عدالت به اجرا در می آید&lt;br&gt;شیخ مهدی کروبی هم در جمع مردم ایلام حاضر شد. زمانی که کروبی در جمع دانشجویان دانشگاه آزاد در حال صحبت بود یک نفر قصد داشت که تجمع را به اغتشاش بکشد که نتوانست کروبی هم گفت: &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.etemademelli.ir/?cu=5&amp;se=2&amp;mi=0&amp;ki=31&amp;id=2938&amp;sys=1"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;شما نگران حضور مردم در 22 خرداد هستيد&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;پ.ن.1 حوزه تقسیم شده بین دو تفکر، احمدی نژادی و میرحسینی. خوشبختانه کسی که ریاست صندوق را عهده داره میرحسینی فکر می کنه&lt;br&gt;پ.ن.2. نمی دونم چرا این روزها بدنم به شدت درد میکنه. انگار دارم ترک می کنم، نمی دنم شاید!!!ا&lt;br&gt;پ.ن.3. انشگاه تموم شد و ما هنوز هیچ غلطی نکردیم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;ا...............و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/10/1575-1582-1576-1575-1585-1705-1608-1578-1575-1607-1575-1606-1578-1582-1575-1576-1575-6092466/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-05-09:/2009/05/09/1576-1575-1586-1570-1605-1583-1605-1670-1608-1606-1593-1740-1583-1606-1608-1578-1575-1602-1601-1604-1586-1606-1583-1575-1606-1576-1588-1705-1606-6088065/</id><title>باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/09/1576-1575-1586-1570-1605-1583-1605-1670-1608-1606-1593-1740-1583-1606-1608-1578-1575-1602-1601-1604-1586-1606-1583-1575-1606-1576-1588-1705-1606-6088065/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-05-09T19:44:16+02:00</published><updated>2009-05-09T20:01:51+02:00</updated><content type="html">	&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم &lt;br&gt;وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;
	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;امروز مهندس میرحسین موسوی نخست وزیر دوران جنگ با حضور در وزارت کشور و ستاد انتخابات، بطور رسمی نامزد انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری شد. موسوی  در میان استقبال پرشور مردم در خیابان فاطمی وارد ساختمان وزارت کشور شد و بعد از نام نویسی در میان خبرنگاران بیانیه زیر را قرائت کرد:ا&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
	&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;من میرحسین موسوی، فرزند کوچک انقلاب اسلامی به صحنه آمده‌ام چون روندهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی موجود را نگران‌کننده یافتم.ا&lt;br&gt;آمده ام تا کرامت انسان‌ها را پاس بدارم.ا&lt;br&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;آمده‌ام تا از حق ملت برای اطلاع از امور کشور دفاع کنم و حامی گردش آزادانه و شفاف اطلاعات برای مردم، این ولی‌نعمتان دولت‌ها باشم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;.ا&lt;br&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;آمده‌ام تا از آزادی اندیشه و بیان پاسداری کنم و مدافع آزادی‌های مصرح در قانون اساسی باشم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;.ا&lt;br&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;آمده‌ام تا با دستور کار قرار دادن فرمان هشت ماده‌ای امام خویش، آن را از نو چراغی تابنده در مسیر تحقق حقوق شهروندی و حفظ حریم خصوصی قرار دهم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;.ا&lt;br&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;آمده‌ام تا وسیله‌ای باشم برای بازگرداندن اقتدار، عزت و هویت ایرانی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;.ا&lt;br&gt;آمده‌ام تا با تنش‌زدایی و تعامل سازنده روابط بهتری میان کشورمان ایران و جهان برقرار کنم تا فضا را برای توسعه کشور بگشایم و احترام به ایرانیان را در جهان تامین کنم.ا&lt;br&gt;آمده‌ام تا راهی و همراهی باشم برای رفتن به سوی ایرانی مستقل، آباد، آزاد، پیشرفته و سربلند.ا&lt;br&gt;آمده‌ام در حالی که راهی ساده و یک‌شبه برای مشکلات اقتصادی کشور و مردم نمی‌شناسم و معضلات امروز را ناشی از چاره‌جویی‌های شتاب‌زده، یک‌شبه و یک‌نفره می‌بینم.ا&lt;br&gt;آمده‌ام تا ساختار آسیب‌خورده اداره کشور را از طریق احیای دستگاه برنامه‌ریزی و مدیریت، استقرار شوراهای مهمی که نماد خرد جمعی مردم ما بوده‌اند و تعطیل شدند، ترمیم کنم.ا&lt;br&gt;آمده‌ام تا به صورت صریح و روشن از تولید ملی در کشاورزی و صنعت و همه فعالیت‌های مفید اقتصادی پشتیبانی کنم.ا&lt;br&gt;آمده‌ام تا حامی مستضعفین باشم. آنانی که فشار تورم قامت‌شان را خم کرده و سیاست‌های نادرست اقتصادی عزت‌شان را نشانه رفته است.ا&lt;br&gt;آمده‌ام تا اشتغال را دغدغه هر روزه دولت قرار دهم. آمده‌ام تا با گسترش بیمه‌های همگانی قدمی در جهت آزادی اقشار مردم از فقر و رهایی آنها از نیاز بردارم. اقشاری که استقلال کشور و عظمت جمهوری اسلامی مرهون فداکاری و فضیلت‌های آنهاست و هیچکس نیست که بتواند نقش آنان را در استقرار نظام فراموش کند یا حماسه‌هایی را که فرزندان مرزدارشان در دفاع مقدس آفریده‌اند از یاد ببرند.ا&lt;br&gt;آمده‌ام تا با تشکیل دولتی فرهنگی مدافع فرهنگ غیردولتی و غیر دستوری باشم و میان دولت و گروه‌های مرجع هنرمندان و روشنفکران، دانشگاهیان، روحانیان و تمامی نخبگان رابطه‌ای دوستانه و خلاق در جهت اهداف و آرمان‌های کشور برقرار کنم و آمده‌ام تا با الهام از شهیدان در خدمت اعتلای میهن اسلامی باشم.ا&lt;br&gt;اینجانب آمده‌ام تا با کمک و همراهی همگان در جهت تحقق جامعه‌ای پر از امید و نشاط تلاش کنم. این آرمانی است که همه در برابر آن مسوولند. شرایط و حوادث، خواستی عمومی و مستقل از تمایلات گروهی و صنفی برای بهبود فراهم آورده است که بزرگ‌ترین سرمایه ما در مسیر پیش‌روست. ما نمی‌توانیم این سرمایه بزرگ را نادیده بگیریم و نباید با سرایت دادن تفاوت‌های خود به متن جامعه آن را از دست بدهیم؛ لذاست که اینجانب با اعلام گفتمانی که از همان روز نخست آن را در معرض نگاه ملت شریف قرار داده‌ام و همواره پذیرای اصلاح اصولگرایانه در آن هستم، در عین دوستی با طیف‌های متنوع سیاسی و سپاسگزاری از تمام احزاب و تشکل‌هایی که به حمایت از پشتیبانی از این خدمتگزار مردم پرداختند، مستقل پا به صحنه می‌گذارم تا مرزبندی‌های جناحی، این راه روشن را مسدود نکند.ا&lt;br&gt;استقلال اینجانب نه از سر تک‌روی یا استغنا که از روی استمداد از تمامی توان‌هایی است که سعادت کشور منوط به همکاری آنان است. امیدوارم نتیجه فعالیت‌های عادی‌ای که به مدد همه شایستگان کشور از زنان و مردان و از تمامی گرایش‌ها، اقشار، اقوام و مذاهب و ادیان حاصل خواهد شد، پاسخی مناسب به اعتماد تمامی کسانی باشد که اینجانب را در خور حمایت یافتند. می‌دانم که طی این طریق جز با توکل بر الطاف الهی و همدلی، همفکری و همگامی مردم عزیز و یاری رهبر فرزانه انقلاب میسر نمی‌شود. اطمینان دارم که ملت شریف ایران هوشمندانه تحولات کشور را دنبال می‌کنند و با شرکت مسوولانه در انتخاباتی که آینده این سرزمین را رقم خواهد زد به وظیفه انسانی، ملی و دینی خود عمل خواهم کرد و راهی را برخواهند گزید که خیر  عمومی در آن است. همچنین ایمان دارم که خداوند همه تلاشگران در مسیر حق را که ملت مجاهد ما بی‌تردید از جمله آنانند با حمایت‌های خود یاری خواهند فرمود.ا&lt;br&gt;والذین جاهدوا فینا لنهدینم سبلنا و ان الله لمع المحسنین&lt;br&gt;و ما توفیقی الا بالله علیه توکلت و الیه انیب"&lt;br&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;حضور رسمی آقای نخست وزیر در رسانه های مختلف خارجی نیز بازتاب داشت: خبرگزاری فرانسه گزارش داد: "&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;میرحسین موسوی که در زمان جنگ خونین با صدام حسین، اقتصاد ایران را رهبری کرد، به عنوان نامزد ریاست جمهوری ثبت نام کرد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;."ا&lt;br&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;خبرگزاری چینی شین‌هوا نیز نوشت: "&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;موسوی، سیاستمدار اصلاح‌طلب، نقاش و معمار که مرتب از سیاست‌های اقتصادی دولت کنونی انتقاد کرده به عنوان نامزد ریاست جمهوری ایران ثبت نام کرد. آزادی و عدالت شعارهای او در انتخابات پیش‌رو است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;."ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
	&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;a title="85_585_403_09-5-9-131057new-image2" href="http://www.blog.co.uk/media/photo/85_585_403_09_5_9_131057new_image2/3490462"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://data5.blog.de/media/462/3490462_656d34c608_s.jpeg" alt="85_585_403_09-5-9-131057new-image2" hspace="5" vspace="5"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;a title="85_585_403_09-5-9-1046519" href="http://www.blog.co.uk/media/photo/85_585_403_09_5_9_1046519/3490463"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://data5.blog.de/media/463/3490463_f823eb3f54_s.jpeg" alt="85_585_403_09-5-9-1046519" hspace="5" vspace="5"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;a title="85_585_403_09-5-9-10493611" href="http://www.blog.co.uk/media/photo/85_585_403_09_5_9_10493611/3490464"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://data5.blog.de/media/464/3490464_0f497d75cd_s.jpeg" alt="85_585_403_09-5-9-10493611" hspace="5" vspace="5"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;a title="n00007397-r-b-002" href="http://www.blog.co.uk/media/photo/n00007397_r_b_002/3490465"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://data5.blog.de/media/465/3490465_27045b2a66_s.jpeg" alt="n00007397-r-b-002" hspace="5" vspace="5"&gt;&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;پ.ن.1. یکی نیست بهش بگه اولاً: گیرم که من بهت پیشنهاد دادم، تو باید بری به همه بگی؟ ثانیاً: من کی به تو پیشنهاد دادم که خودم خبر ندارم؟ ثالثاً: اصلا تو ارزش دوستی داری که من به تو پیشنهاد بدم اون از گذشته ات اینم از حالت&lt;br&gt;پ.ن.2. مدتی شدم  مصداق بارز هر شهروند یک ستاد&lt;br&gt;پ.ن.3.کاش بر می گشتیم به سی و اندی سال پیش، زمانی که دوستیها رفاقت بود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
	&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;a href="http://otoban.blogfa.com/comments/?blogid=otoban&amp;postid=101&amp;timezone=12642"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;نظرات&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;ا...............و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
	&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/09/1576-1575-1586-1570-1605-1583-1605-1670-1608-1606-1593-1740-1583-1606-1608-1578-1575-1602-1601-1604-1586-1606-1583-1575-1606-1576-1588-1705-1606-6088065/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-05-08:/2009/05/08/1575-1740-1606-1585-1608-1586-1607-1575-1576-1575-1605-1608-1587-1608-6081911/</id><title>این روزها با موسوی</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/08/1575-1740-1606-1585-1608-1586-1607-1575-1576-1575-1605-1608-1587-1608-6081911/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-05-08T15:36:19+02:00</published><updated>2009-05-08T15:36:19+02:00</updated><content type="html">	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;این روزها دیگه مثل سابق نیستم، دیگه حوصله بحث کردن های سیاسی روتین را ندارم نمی دونم چرا مثل قبل نمی تونم وارد بحث بشم . شاید حوصله ام کم شده یا شاید ... . نمی دونم برای دوستی که خیال میکنه میرحسین خودش رو به خاتمی چسبانده از کجا بگم و شروع کنم، از انتخابات 76 که امید اول چپهای سنتی نخست وزیر جنگ بود، و ملاقاتهای پی در پی با او داشتند و بدون میرحسین خود را شکست خورده می پنداشتند، زمانی که سید خندان مثل الآن معروف نبود و سابقه کاری اش به دو دوره وزارت فرهنگ و ارشاد و یک دوره نمایندگی مجلس ختم می شد و هیچ شباهتی به این خاتمی نداشت.برام نوشته «از کجا معلوم که فقط برای رای جمع کردن به خاتمی نزدیک نشده؟». با اینکه سن زیادی ندارم ولی خوب یادمه که سال 76 درست برعکس این حرف رو شنیده ام «از کجا معلوم که فقط برای رای جمع کردن به موسوی نزدیک نشده؟». بهم میگه می دونی این بیست سال کجا بوده؟ نمیدونم لازم که تک تک مسئولیتهایی رو که داشته برایش بشمارم یا فقط به این چندتا اکتفا کنم که بله می دانم در این بیست سال میرحسین عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام بوده، از اول انقلاب عضو شورای انقلاب فرهنگی بوده و در مدت هشت سال اصلاحات علاوه بر ریاست فرهنگستان هنر به عنوان مشاور ارشد ریاست جمهوری به خاتمی مشاوره می داده.نمی دونم که لازمه از مدیریت زمان جنگ هم برایش بگویم، از حل بحران آرد و گنوم بگم یا اداره گشور با بودجه 7 میلیار دلاری، بودجه ای که 4 میلیارد آن صرف مخارج جنگ می شده و 2 میلیارد هم برای واردات گندوم و برنج خرج می شد.ا&lt;br&gt;برایم نوشته که «گفته بوداگه خاتمی بیاد من نمیام ولی اومد و اصلا هم به روی خودش نیاورد» چرا همه دارند روی این مسئله مانور میدن که میان سید و میر اختلافی هست نه دوستان عزیز سید همان میر و میر همان سید است.ا&lt;br&gt; اول اینکه خاتمی گفت «یا من یا میرحسین» ثانیا در همان زمانی که خاتمی اعلام کاندیداتوری کرد کاملا مشهود بود که دارد برای میرحسین فضاسازی می کند وگرنه چه لزومی داشت که سید از اداره جنگ و خوبیهای دولت جنگ سخن بگوید.ا&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="85_585_403_09-4-29-15152015" href="http://www.blog.co.uk/media/photo/85_585_403_09_4_29_15152015/3487235"&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://data5.blog.de/media/235/3487235_04eb0f31cc_s.jpeg" alt="85_585_403_09-4-29-15152015" hspace="5" vspace="5"&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="85_585_403__am31799" href="http://www.blog.co.uk/media/photo/85_585_403_am31799/3487236"&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://data5.blog.de/media/236/3487236_cc8d08a77e_s.jpeg" alt="85_585_403__am31799" hspace="5" vspace="5"&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="n00007397-r-b-002" href="http://www.blog.co.uk/media/photo/n00007397_r_b_002/3487237"&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://data5.blog.de/media/237/3487237_735322f9ef_s.jpeg" alt="n00007397-r-b-002" hspace="5" vspace="5"&gt;&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/a&gt;&lt;/a&gt;&lt;span&gt;از این زمان به بعد به مدت 35 روز این وبلاگ فقط به مسائل سیاسی مرتبط با انتخابات خواهد پرداخت و . البته با گرایشاتی به میرحسین&lt;br&gt;به همین دلیل ویژه نامه انتخاباتی طلوع نیز که از قبل وعده داده بودم نیز برای مشاهده رو وب قرار میدم&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="1" href="http://www.blog.co.uk/media/document/1/3487267"&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://www.blog.co.uk/srv/media/img/pdf.gif" alt="1" hspace="5" vspace="5"&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="2" href="http://www.blog.co.uk/media/document/2/3487268"&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://www.blog.co.uk/srv/media/img/pdf.gif" alt="2" hspace="5" vspace="5"&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="3" href="http://www.blog.co.uk/media/document/3/3487269"&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://www.blog.co.uk/srv/media/img/pdf.gif" alt="3" hspace="5" vspace="5"&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="4" href="http://www.blog.co.uk/media/document/4/3487270"&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://www.blog.co.uk/srv/media/img/pdf.gif" alt="4" hspace="5" vspace="5"&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="5" href="http://www.blog.co.uk/media/document/5/3487271"&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://www.blog.co.uk/srv/media/img/pdf.gif" alt="5" hspace="5" vspace="5"&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="6" href="http://www.blog.co.uk/media/document/6/3487272"&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://www.blog.co.uk/srv/media/img/pdf.gif" alt="6" hspace="5" vspace="5"&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="7" href="http://www.blog.co.uk/media/document/7/3487273"&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://www.blog.co.uk/srv/media/img/pdf.gif" alt="7" hspace="5" vspace="5"&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="8" href="http://www.blog.co.uk/media/document/8/3487274"&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://www.blog.co.uk/srv/media/img/pdf.gif" alt="8" hspace="5" vspace="5"&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="9" href="http://www.blog.co.uk/media/document/9/3487275"&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://www.blog.co.uk/srv/media/img/pdf.gif" alt="9" hspace="5" vspace="5"&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="10" href="http://www.blog.co.uk/media/document/10/3487276"&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://www.blog.co.uk/srv/media/img/pdf.gif" alt="10" hspace="5" vspace="5"&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="10_11" href="http://www.blog.co.uk/media/document/10_11/3487289"&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://www.blog.co.uk/srv/media/img/pdf.gif" alt="10_11" hspace="5" vspace="5"&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="12" href="http://www.blog.co.uk/media/document/12/3487290"&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://www.blog.co.uk/srv/media/img/pdf.gif" alt="12" hspace="5" vspace="5"&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="13" href="http://www.blog.co.uk/media/document/13/3487291"&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://www.blog.co.uk/srv/media/img/pdf.gif" alt="13" hspace="5" vspace="5"&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="14" href="http://www.blog.co.uk/media/document/14/3487292"&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://www.blog.co.uk/srv/media/img/pdf.gif" alt="14" hspace="5" vspace="5"&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="15" href="http://www.blog.co.uk/media/document/15/3487293"&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://www.blog.co.uk/srv/media/img/pdf.gif" alt="15" hspace="5" vspace="5"&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="16" href="http://www.blog.co.uk/media/document/16/3487294"&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://www.blog.co.uk/srv/media/img/pdf.gif" alt="16" hspace="5" vspace="5"&gt;&lt;span&gt;&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/a&gt;&lt;/a&gt;&lt;/a&gt;&lt;/a&gt;&lt;/a&gt;&lt;/a&gt;&lt;/a&gt;&lt;/a&gt;&lt;/a&gt;&lt;/a&gt;&lt;/a&gt;&lt;/a&gt;&lt;/a&gt;&lt;/a&gt;&lt;/a&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;a href="http://otoban.blogfa.com/comments/?blogid=otoban&amp;postid=100&amp;timezone=12642"&gt;نظرات&lt;/a&gt;&lt;br&gt;ا...................و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/08/1575-1740-1606-1585-1608-1586-1607-1575-1576-1575-1605-1608-1587-1608-6081911/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-05-05:/2009/05/05/1607-1605-1607-1670-1740-1586-1606-1608-1588-6064641/</id><title>یک، دو، سه، چهار</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/05/1607-1605-1607-1670-1740-1586-1606-1608-1588-6064641/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-05-05T19:29:59+02:00</published><updated>2009-05-05T19:37:28+02:00</updated><content type="html">	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;اول: تا حالا شده که دوستاتون، اونهایی که خیلی ادعاشون میشه، یا اینطور جلوت رفتار می کنند برن جایی که نخواهن شما بفهمید؟ چه برسه که تعارف هم بکنن!! برای من که زیاد اتفاق افتاده!! کوه رفتن بی خبر، پارک رفتن بی خبر، شمال رفتن بی خبر، سینما رفتن بی خبر. جالبه وقتی هم برمیگردن اصلا هیچ حرفی نمیزنن پنداری تمام ثانیه های هفته رو سرکلاس بودن. حالا با این وضعیت کافیه یه بار گوشیت همراهت نباشه تا ببینیت چه جور طلبکارن که چرا جوابشون رو ندادی&lt;br&gt;زین همرهان سست عناصر دلم گرفت / شیر خدا و رستم دستانم آرزوست&lt;br&gt;دوم: تا حالا شده یه روز براتون همه جور اتفاقی بیافته؟ دوشنبه برای من همچین روزی بود. قرارداد کار جدید بستم. بعد از یه دوست بسیار عزیزی چیزی شنیدم که هنوز نتونستم باهاش کنار بیام فقط میتونم براش دعا کنم باز به درددلش گوش کنم، فکر نکنم کار دیگه ای از دستم بر بیاد. آخر سر هم یکی اومد پیشم غریبه که اصلا تا حالا ندیدم وچیزهایی در مورد خودم بهم گفت که ...ا&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحبدلی / باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;سوم: تا حالا حتما تصمیمتون رو برای شرکت کردن یا نکردن در انتخابات گرفتید. در هر صورت من ازتون میخواهم که رای بدید به این دلیل 1- با رای ندادن هیچ چیز عوض نمیشه، نه از تبلیغات حضور پرشور تلویزیون کم میشه و نه حکومت ساقط میشه 2- حداقل اش اینه که شانسمون رو برای رئیس جمهور کردن یه نفری که از احمدی نژاد بهتره امتحان می کنیم. من که به میرحسین رای میدم به همون دلایلی که به دیگران رای نمی دهم&lt;br&gt;چهارم: تا حالا نشده لیگ تموم بشه و حواشی اون هم تموم بشه، انگار این حواشی فوتبال تمام نشدنیه. امروز فیروز کریمی با استناد به اعتراف مایلی کهن که گفته بود "من دیوانه ام" از دادگاه خواسته برای مایلی قیم بگیرن که حاجی مخش تعطیل شده.ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;a href="http://otoban.blogfa.com/comments/?blogid=otoban&amp;postid=99&amp;timezone=12642"&gt;نظرات&lt;/a&gt;&lt;br&gt;ا..............و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/05/05/1607-1605-1607-1670-1740-1586-1606-1608-1588-6064641/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-04-26:/2009/04/26/1576-1585-1582-1608-1585-1583-1575-1578-1608-1576-1608-1587-1740-1606-1740-1585-1608-1740-1575-1606-1578-1592-1575-1605-1740-1576-1575-1588-1607--6012112/</id><title>برخورد اتوبوسی نیروی انتظامی با شهروندان در شهر ری</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/04/26/1576-1585-1582-1608-1585-1583-1575-1578-1608-1576-1608-1587-1740-1606-1740-1585-1608-1740-1575-1606-1578-1592-1575-1605-1740-1576-1575-1588-1607--6012112/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-04-26T18:45:26+02:00</published><updated>2009-04-26T18:45:26+02:00</updated><content type="html">	&lt;span&gt;این خبر واقعی است&lt;/span&gt;
	&lt;p&gt;&lt;span&gt;دقایقی پیش منابع خیلی آگاه در شهر ری خبر دادند در پی چند فقره موتور دزدی، کلانتری 173 امین آباد با اجاره چند دستگاه اتوبوس اقدام به جمع آوری اراذل، معتادین، کودکان، ساقیان، فوتبالیستها، قهوه خانه دارها و کلیه افرادی که در پارک و قهوه خانه مشغول کاری بوده اند، کرده است.ا&lt;br&gt;طبق گفته این منبع خبری ماموران کلانتری 173 امین آباد، هر جنبنده ای را که در پارک و قهوه خانه جنبیده است دستگیر و به محل کلانتری انتقال داده اند. بنا بر اطلاعات رسیده در بین دستگیر شدگان جوانانی توپ بدست، عده ای کتاب به دست و مابقی قلیان بدست بوده اند.ا&lt;br&gt;گویا این عمل نیروی انتظامی در راستای اجرای هرچه با قدرتتر طرح امنیت اجتماعی صورت گرفته است. به این ترتیب ماموران نیروی انتظامی جواب دندان شکنی به مدعیان برخورد با طرح گشت ارشاد داده اند. آنها ضمن اعلام این مطلب که اگر کاندیداها زیاد حرف بزنند اینبار نه با کامیون بلکه با قطار به وسط شهر می آیند و همه را با خود می برند، گفتند که عده ای نیز در پوشش موتور دزدی به جاسوسی علیه دولت و تحریک مردم و آموزش عده ای برای انجام انقلابهای مخملی و نارنجی و سبز بودند که آنها را تحویل سربازان گمنام امان زمان داده اند.ا&lt;br&gt;این اقدامات در حالی صورت می گیرد که صبح امروز روزنامه کیهان از تلاش حامیان موسوی در جهت براندازی نرم در پوششهای سبز رنگ خبر داده بود.ا&lt;br&gt;طبق آخرین خبرها که ثانیه ای پیش به دست ما رسید چند نفر هم در حال فوتبال بازی کردن در پارک دستگیر شده اند. گویا آنها از توپی نارنجی رنگ استفاده می کردند و پیراهنهایی سبز رنگ بر تن داشتند، که این نشان انقلابهای برانداز است.ا&lt;br&gt;برای تمامی کسانی که دستگیر شده اند پرونده ای ویژه در کلانتری باز شده که در دیرترین زمان مکن به آها رسیدگی خواهد شد.ا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;پ.ن.1. این خبر واقعی بود هم منبع هست و هم کلانتری، می تونید جویا بشید&lt;br&gt;پ.ن.2. استقلا امروز به حقش رسید، خدا جواب مایلی کهن رو داد و گفت بتمرگ سر جات که نباید آبروی کسی روبریزی&lt;br&gt;پ.ن.3. نشد 22 خرداد سر صندوق وایسم. با این حال هنوز چیزی معلوم نیست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;a href="http://otoban.blogfa.com/comments/?blogid=otoban&amp;postid=98&amp;timezone=12642"&gt;نظرات&lt;/a&gt;&lt;br&gt;ا......................و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;br&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/04/26/1576-1585-1582-1608-1585-1583-1575-1578-1608-1576-1608-1587-1740-1606-1740-1585-1608-1740-1575-1606-1578-1592-1575-1605-1740-1576-1575-1588-1607--6012112/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-04-22:/2009/04/22/1608-1602-1578-1740-1705-5986609/</id><title>وقتی که</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/04/22/1608-1602-1578-1740-1705-5986609/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-04-22T10:40:02+02:00</published><updated>2009-04-22T10:40:02+02:00</updated><content type="html">	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;وقتی که استاد مختاریان می گوید "همین الآن که من با شما صحبت می کنم" ، وقتی که مجیب موبایل به دست با دوست دخترش حرف می زند، وقتی که کاظم برای آتیش کردن میره به پارک، وقتی که دکتر بروجردی همه تقصیرها رو ردن شوهرش می اندازه، وقتی که جعفر را در آغوش می کشی، وقتی که در "فیس بوک"پنجره ای باز می کنی، وقتی که فرزام بهت میگه "سلامت کو؟" ، وقتی که در خواب از دختری که با هم سلام و علیک ندارید خواستگاری می کنی، وقتی که برای هادی از اشتباهات مقاله اش می گویی، وقتی دکتر فرقانی در اتاقش مشغوله مصاحبه کردن است، وقتی که الناز به موهاش سنجاق زده، وقتی که شادی نمی تونه پارک دوبل بزنه، وقتی که پیرمرد زیر رگبار الهی بهت فحش میده، وقتی که زیر فشار کار داری له می شی، وقتی که داری با همایون شجریان همخوانی می کنی، وقتی که با استاد حقوق وارد بحث می شی، وقتی که توی کلاس ارتباط با مطبوعات به خبرنگار توهین می شه، وقتی که از پرتاب گوجه به سمت رئیس جمهور به عنوان حماسه یاد میشه، وقتی که میرحسین از قول امام به احمدی نژاد می توپه، وقتی که مرتضی پایه مو کندن سر کلاس نیست، وقتی که بهت خیانت می شه، وقتی که شایان ازت "جی میل" می خواهد، وقتی که مایلی کهن " آدم نمی شود"، وقتی که فوتبال ایران در قطر تحقیر می شه، وقتی که در خانه تنها شدی، وقتی که مرضیه دیگه باهات تماس نمی گیره، وقتی که دختر بهت میگه "تو قلب نداری"، وقتی که ازت طلب تجاوز دارن، وقتی که وزیرخارجه رضایی زن می شه، وقتی که توی خیابانی و دستشویی داری، وقتی که ازت تقاضای کمک می شه، وقتی که داری یکی رو توی رویش مسخره می کنی، وقتی که دوستانت میرن تماشای "وقتی همه خواب بودیم"، وقتی که مسعود برای رقصیدن در پارک روبروی دانشکده شاباش می گیره، وقتی که مهدی دوباره سیگار می کشه، وقتی که اکبر باز عاشق شده، وقتی که از طرف دانشگاه بهت پیشنهاد کار میدن، وقتی که توی حیات دانشکده تنها می شی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;اونوقته که نشستی پشت کامپیوتر و می نویسی وقتی که و وقتی که و وقتی که&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;a href="http://otoban.blogfa.com/comments/?blogid=otoban&amp;postid=96&amp;timezone=12642"&gt;نظرات&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;ا................و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/04/22/1608-1602-1578-1740-1705-5986609/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-04-15:/2009/04/15/1587-1585-1711-1740-1580-5947595/</id><title>سرگیجه</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/04/15/1587-1585-1711-1740-1580-5947595/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-04-15T10:48:29+02:00</published><updated>2009-04-15T10:48:29+02:00</updated><content type="html">	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;می خواست خداحافظی کنه. نذاشتم، گفتم حالا زوده تا ایستگاه بعدی بریم. رفتیم و هی گفتم ایستگاه بعدی. رسیدیم سر آپادانا. گفت سرم داره گیج میره، دستش رو روی صورتش گذاشت، چند ثانیه ای ایستاد و دوباره راه افتاد. گفت «وای چرا همه چی میچرخه». شب شده بود. بهمن ماه بود و هوا سرد ولی از بارون و برف خبری نبود.کیسه ای در دست داشتم، دستم یخ زده بود، ولی حاضر نبودم سوار ماشین بشیم.ا&lt;br&gt;از همه چی گفتیم، خندیدیم و اخم کردیم، خوشحال و ناراحت شدیم. از جلسه امتحان می امدیم، مدیریت و روابط عمومی امتحان سختی نبود، با این حال جفتمون به جای جوابهای درست چرت و پرت نوشته بودیم و اطمینان داشتیم که قبول می شویم، بول هم شدیم. در مورد کارعملی امتحان ویراستاری ازم کمک خواست. گفت میتونی برام انجام بدی. مثل تموم کسانی که ازت یه چیزی می خواهن اونم مهربون حرف میزد. بهش نه نگفتم. البت بجز وقتی که عصبانی نبود مهربون بود. دیگه سرگیجه ها زیاد شده بود این رو منم فهمیه بودم. کم کم داشتم می ترسیدم. دختر سرش گیج رفت نتونست خودش رو کنترل کنه، تلو تلو خورد ترسیدم دستم رو دراز کردم بازوش رو گرفتم  از جوی رد شد، ایستاد. چند قدمی در همون حال رفتیم، احساس کردم زیادی بازوش در دستم مونده و دیگه لزومی نداره در دستم باشهف رهایش کردم تلو خورد خودش رو کنترل کرد. گفتم بیست قدم هم بیای رسیدیم به ایستگاه. موقع بالا اومدن از سکوی ایستگاه دوباره بازویش رو گرفتم، بالا که اومد سریع ولش کردم. نشست رو نیمکت و من هم کنارش. اتوبوس اومد سوار شدیم. رفت انتهای اتوبوس نشست و من نگران بودم. اتوبوس رسید دروازه دولت، ولی پیاده نشدم، نتونست تنها بذارم بره، پس نشتم تا ایستگاه آخر پیاده بشم.ا&lt;br&gt;پیاده شدیم گفتم خوب شدی گفت بهترم ولی معلوم بود که هنوز سرش داره گیج میره. گفتم کجا باید بریم گفت ناصرخسرو. رفتیم گفت این محیط مردونه رو می بینی من همیشه از اینجا رد میشم. راست میگفت هرچه چشم انداختم دختر و زنی ندیدم در مرکز شهر ساعت نزدیکهای هشت شب بود. مغازه ها تعطیل بود همه داشتن اینور اونور میرفتن. پیش خودم گفتم عجب دلی داره این دختره، هرشب بین این همه مرد، توی تاریکی شبهای زمستان می آد و میره اونهم کجا فاصله بین پایانه امام خمینی تا سر ایستگاه اوتوبوسها در خیابان ناصرخسرو. یخ زده بودم ولی دیگه نمی تونسم تنها بذارم بره، اگه زمین می خورد، اگه موقع رد شدن از خیابون سرش گیج می رفت و ماشین بهش می زد، اگه ... . باهاش رفتم، رفتیم و رفتیم و رفتیم.ا&lt;br&gt;به ایستگاه رسیدیم رفت سوار بشه گفتم میخوای اول بریم دکتر گفت نه. گفتم پس بذار تا خونه برسونمت گفت مرسی تا همنجا هم زحمت کشیدی. سوار شد. ایستادم تا اتوبوس بره. رفت و منم راه افتادم ولی هنوز نگران بودم.ا&lt;br&gt;دخترک رفت ولی به خونه نرفت&lt;br&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;پ.ن.1. این نوشته از یاداشتهای روزانه بود&lt;br&gt;پ.ن.2. چه حسی بهتون دست میده وقتی بفهمی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.chilek.blogfa.com/"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;اونی که ادعای دوستی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt; می کرد رابطه عمیقی (نمی دو نم سببی یا نسبی) با یکی از افراد حراست دانشگاه  به نام س.م داره. من که چند روزی هست در کما به سر می برم، دارم فکر میکنم بهش چی گفتم و چی نگفتم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;a href="http://otoban.blogfa.com/comments/?blogid=otoban&amp;postid=97&amp;timezone=12642"&gt;نظرات&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;ا..............و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/04/15/1587-1585-1711-1740-1580-5947595/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry><entry><id>tag:otuban.blog.co.uk,2009-03-29:/2009/03/29/1575-1606-1578-1582-1575-1576-1575-1578-1670-1606-1583-1602-1591-1576-1740-1576-1575-1576-1575-1587-1740-1575-1587-1578-1740-1583-1608-1602-1591--5851520/</id><title>انتخابات چند قطبی با سیاستی دو قطبی</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://otuban.blog.co.uk/2009/03/29/1575-1606-1578-1582-1575-1576-1575-1578-1670-1606-1583-1602-1591-1576-1740-1576-1575-1576-1575-1587-1740-1575-1587-1578-1740-1583-1608-1602-1591--5851520/"/><author><name>otooban</name></author><published>2009-03-29T10:37:09+02:00</published><updated>2009-03-30T10:22:19+02:00</updated><content type="html">	&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;احمد توکلی در مصاحبه ای که با سالنامه اعتماد ملی داشت به نکته ی بارزی اشاره کرد که به راستی تا آن زمان همان گونه بود که او گفت. توکلی گفت:«سال 72 رسید تا پیش از آن رسم بر این بود که در انتخابات ریاست جمهوری یک شخصیت برجسته کاندیدا شود و برای آنکه انتخابات حداقل در ظاهر امکان پذیر باشد، یکی، دو نفر از سیاستمداران به عنوان رقیب ثبت نام کنند اما هیچ گونه رقابتی رخ نمی داد و حتی برخی مانند دکتر عباس شیبانی در نطق تلویزیونی خود، از رقیبشان حمایت می کردند.» این مطلب گویای این مهم است که در عمل تا آن زمان انتخابات ایران بدون هیچ رقابتی برگزار می شد. در واقع انتخاباتی تک قطبی که برگزاری آن فقط برای موجه نشان دادن شخص دوم مملکت بود.ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
	&lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;انتخابات سال 72 را نیز می توان انتخاباتی تک قطبی نامید گرچه توکلی به عنوان رقیب جدی وارد رقابت با هاشمی شده بود. از این رو تک قطبی که در آن زمان نیز تحزب به معنای امروزی در ایران وجود نداشت. از سویی انتخابات تک قطبی فقط در انتخابات ریاست جمهوری خود نمایی می کرد و در انتخابات مجلس سوم، چهارم و پنجم رقابتی شدید میان دو جریان چپ و راست وجود داشت و حتی این صف بندیها در داخل مجلس نیز به صورت فراکسیونهای اقلیت و اکثریت نمایان بود و هست.ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
	&lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;اما می توان انتخابات ریاست جمهوری هفتم در سال 76 را نقطه عطفی در شکستن تابوی انتخابات تک قطبی دانست. رقابتی که در آن هم جناح چپ حضور داشت و هم جناح راست. البته نباید فراموش کرد که در ابتدا و قبل از شمارش آرا همگان و حتی خود نامزد جناح چپ هنوز در انتظار برگزاری انتخاباتی تک قطبی بودند. خاتمی در آن زمان درباره علت حضور خود در عرصه انتخابات گفت که تنها برای گرم کردن تنور انتخابات پا به عرصه گذاشته است. ولی در عمل و بعد از شمارش آرا مشخص شد که این انتخابات با دیگر انتخابات متفاوت بوده است و از تک قطبی بودن خبری نیست.ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
	&lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;از آن زمان تا کنون تمامی انتخابات برگزارشده در جمهوری اسلامی را می توان دو قطبی نامید. انتخاباتی که همیشه در یکسوی آن جناح راست یا اصولگرا قرار داشتند و در سوی دیگر جناح چپ یا اصلاح طلبان.در سال 84 این موضوع کمی به سمت چند قطبی بودن رفت. جایی که وجود کاندیداهای متعدد باعث شد که رای ها شکسته شوند و انتخابات به دور دوم کشیده شود. اما هنوز نمی توان انتخابات در ایران را چند قطبی فرض کرد چرا که به گمان نگارنده در ایران مردم یا اصلاح طلب هستند و یا اصولگرا. حتی آنانی که با سیاست میانه ای ندارند چیزی از سیاست نمی دانند هم در ضمیر ناخودآگاه خود گرایشی به یکی از این دو جریان دارند. چرا که بعد از اینکه در پای صندوقهای رای حاضر می شوند نام کاندیدای یکی از این دو جریان را در برگه رای خود نوشته و آن را در صندوق می اندازند.ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
	&lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;رویای انتخابات چند قطبی شاید در جریان انتخابات ریاست جمهوری دهم به واقعیت بپیوندد. جایی که حداقل می توان چهار جریان اصلی را در آن مشاهده کرد: یکم جریان اصلاح طلبی که در حال حاضر با کاندیداتوری شخص کروبی در صحنه حضور دارد. دوم جریان اصولگرایان منتقد دولت که طرح دولت ائتلافی و با چهره های شاخصی همچون محسن رضایی، محمدباقر قالیباف، علی لاریجانی در صحنه حضور پیدا کرده اند. آنها حتی نام علی اکبر ولایتی را نیز به نفع خود مصادره کردند و جالب اینجاست که هنوز ولایتی واکنشی نشان نداده. سوم جریانی است که با حضور میرحسین موسوی در رقابت انتخاباتی شکل گرفته است. میرحسین را می توان فردی فرا جناحی دانست، چرا که او هم پایگاهی در میان اصلاح طلبان دارد و هم مقبولیتی در میان اصولگرایان. بی شک میرحسین قادر است که میزان قابل توجهی از آرای اصلاح طلبان و اصولگرایان را به خود اختصاص دهد چرا که تا این لحظه سعی کرده که خود را وارسته از جریان و حزبی نشان دهد.چهارم جریانی است که اکنون در راس قدرت قرار دارد و محمود احمدی نژاد به عنوان کاندیدای آن به شمار می رود. در حالی که خود احمدی نژاد در مورد انتخابات سکوت کرده، مشاوران او خبر حضور مستقل احمدی نژاد را در انتخابات آینده می دهند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
	&lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;وجود این چهار جریان مختلف می تواند روند انتخابات را به سمت چند قطبی شدن سوق دهد چرا که حداقل سه جریان از این جریان پایگاه قابل توجهی در میان مردم دارند و رای بالایی را می توانند از آن خود کنند. در این میان جریان دولت ائتلافی اگر نتواند حمایت اصولگرایان را به دست آورد نباید برای آنها شانسی در نظر گرفت. آنچه مسلم است این است که حضور این جریانها باعث می شود که انتخابات به دور دوم کشیده شود. و همین به دور دوم کشیده شدن انتخابات را می توان گواه چند قطبی شدن انتخابات دانست.ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
	&lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;ولی این به معنای آن نیست که جریان سیاسی سوم یا چهارمی در نظام سیاسی ایران شکل گرفته است. حتی برگزاری انتخابات به صورت چند قطبی هم نمی تواند دلیل قانع کننده ای برای آن باشد. به نظر می رسد که گرچه شاید این انتخابات چند قطبی برگزار شود اما جریانهای سیاسی ما همان دو جریان باقی می مانند چون در این انتخابات که میر حسین فرا جناحی شرکت کرده است خود را فارغ از وابستگی به جریان سیاسی می داند و در این میان آرایی که به میرحسین تعلق می گیرد نیز فقط به شخص میرحسین موسوی داده شده و کس دیگری را نمی توان این گونه فرض کرد. و افرادی که میرحسین را به عنوان رئیس جمهور انتخاب کرده اند نیز هنوز وابستگی شدیدی به همان دو جریان اصولگرایی و اصلاح طلبی دارند و در میان مردم چند قطبی شدن نظام سیاسی بی معنی است گرچه انتخاباتی چند قطبی را شاهد باشیم.ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
	&lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;در انتها باید گفت گمان می رود که انتخابات دور آینده ریاست جمهوری که در تاریخ 22 خرداد سال88 برگزار می شود از تک قطبی و دو قطبی بودن خارج شده و به شکل انتخاباتی چند قطبی در بیاید. انتظار می رود با توجه به روند رو به رشد نظام سیاسی و تحزب در ایران در آینده ای نه چندان دور بتوانیم انتخابات چند قطبی را برگزار کنیم که هر قطب نماینده جریان سیاسی مستقلی باشد. ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
	&lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;پ.ن.1. شکست دایی بزرگترین عیدی بود که گرفتم. فقط دوست نداشتم از عربها بگیرم. وقتی قلعه نویی رو بدون باخت کنار گداشتن خب بایدم دایی برکنار بشه. دیروز وقتی رقص عربستانیها رو بعد از سجده شکرشون در آزادی دیدم تصور تحقیر شدن بیشتر از این برایم متصور نبود&lt;br&gt;پ.ن.2. این نوشته سرمقاله ایست که برای ویژه نامه انتخاباتی طلوع نوشتم نظرتون چیه؟ بعد از پایان صفحه بندی تمام ویژه نامه رو به صورت پی دی اف براتون میذارم رو وب&lt;br&gt;پ.ن.3. دیروز نحسی احمدی نژاد برای همه اثبات شد. بعد از بلاهایی که سر اقتصاد و کلا کشور اورد رفته سراغ ورزش. چندی پیش رفت دیدن فینال کشتی جهان و ایران بازی برده را باخت.دیروز هم همینطور شد.یعنی یکی نیست به این بگه حیا کن رها کن؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
	&lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;a href="http://otoban.blogfa.com/comments/?blogid=otoban&amp;postid=95&amp;timezone=12642"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;نظرات&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span&gt;&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;ا..............و اما تمام راهها بن بست هستند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
	&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://otuban.blog.co.uk/2009/03/29/1575-1606-1578-1582-1575-1576-1575-1578-1670-1606-1583-1602-1591-1576-1740-1576-1575-1576-1575-1587-1740-1575-1587-1578-1740-1583-1608-1602-1591--5851520/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry></feed>
